تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

                     تـقــــــــــــــــــــــد یــر 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

  

                              DESTINY                                                                                   

     

      گزارش سفر بَرزِکوه به قلم میرمحمّدعلی مهران     

 

    



       کوهی است که دیده آفرین گفت همی       شاعر به مَثــــَــــل خُلد برین گفت همی 

 

       چـون بـاطـن آن بجـُـسـتم انـدر دل خود       اســــــــرار نگـــــفـته ی زمـین گفت همی 

 

 

    تقدیر روز ازل، حتی خیلی خیلی پیش تر از انفجار عظیم ( Big bang )، چنین بود که 

 همگی  ما در این روز، یعنی جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۱ ( برابر با 13 آوریل 2012 )، طبق 

 قرار و برنامۀ از پیش تعیین شده، گـرد هم آمده و عازم نَوردی دیگر، این بار در بَــرزِکــوه 

 شویم.


    

 

    برزکوه بخشی از ارتفاعات البرز غربی از توابع شهرستان رضوانشهر می باشدکه برای  

 رسیدن به مقصد ابتدا می بایست از رضوانشهر به روستای اَرده عازم می شدیم. 

    قرار قبلی براین بود که همۀ افراد رأس ساعت ۵ صبح مقابل بیمارستان آریا جمع شده 

 البتّه پس از کمی پس و پیش شدن زمان و منتظر ماندن، حرکت کنیم. بنده نیز طبق روال 

 همیشگی خود تا صبح بیدار بوده حدود ۴,۵ صبح با کولۀ پُر ازچای! ابتدا به خانۀ برادر گلم 

 رفته تا از آنجا به جمع بپیوندیم. 

    تقریباً سر موعد مقـرّر به جلوی درب ورودی آریـا رسیده و به محض دیدن محـوطۀ بزرگ 

 بیـمارسـتان و تابلوی آن، از شما چه پـنهان که چه نفرت ها در من زبـانه نکشید. نفرت از 

 سرمایه داری، از بیماری، بهره کشی، تحقیر، چاپلوسی، منافع شخصی و ... بماند.


    

 

    اوّلین فردِ باوجود و وقت شناسی که به چشمم خورد آقای حامد فرّخ و همسرشان، و 

 بعد البتّه دوستان ایشان، آقای عالی زاده و خانم عبّاسی بودند. دو مینی بوس هم ازقبل 

 آنجا بوده وچندین تن دیگر ازجمله آقای مهدی جهان دیده ودوستانشان، آقای فریدون فخر 

 و آقای همّتی نیز از جملۀ وقت شناسان بودند.


    

 

    خوب است قـبل از ادامـۀ نگارش، ابـتدا اسامی گـروه را که در نهـایت شـامل ۲۷ نفـر 

می شدیم، در ذیل یادآوری کنم:  

    ۱ - آقای مهدی مرزی ( سرپرست و راهنمای گروه ) 

    ۲ - آقای هادی مرزی ( جلودار ) 

    ۳ - آقای مهدی جهان دیده 

    ۴ - آقای سجّـاد محمّدی 

    ۵ - آقای مهـرداد آقایی 

    ۶ - آقای غلامرضا قربانی 

    ۷ - آقای سـینا قربانی 

    ۸ - آقای احمد همّتی  

    ۹ - آقای ابراهیم مهدی زاده 

    ۱۰ - آقای بهنام برومــند 

    ۱۱ - آقای فریدون فخـر رحیمیان 

    ۱۲ - آقای حامد فــرّخ 

    ۱۳ - سرکار خانم میــنا فرّخ 

    ۱۴ - آقای دکتر میر محمّد صادق مهران 

    ۱۵ - سرکار خانم ناهید میرمیناچی 

    ۱۶ - سرکار خانم صهـبـا مهـران 

    ۱۷ - علی مـهـــران 

    ۱۸ - آقای مهدی عالی زاده 

    ۱۹ - سرکار خانم سولماز عبّاسی 

    ۲۰ - سرکار خانم زهرا مؤمن پور 

    ۲۱ - سرکار خانم سارا صفری 

    ۲۲ - آقای رضــا جـهانی 

    ۲۳ - سرکار خانم عادله نیک پور 

    ۲۴ - سرکار خانم النـاز جهانی 

    ۲۵ - سرکار خانم آتـنا مهـرافشـان 

    ۲۶ - آقای هـادی دادرس  

    ۲۷ - آقای مجید تقـوی 

 

    این بار گروه کـوبا با اعضای اصلی، مهمانان، متأخّرین و غایبین! ... عازم کوه پیمایی و 

 سفری دیگرند. درآن تاریک روشن هوا، انتظـار جمع برای پیوستن نفـرات، فرصتی بود که 

 کنار جاده و جلوی محلّ قرار، عکس هایی نیز گرفته شود.


    


    از همان ابتدا زمزمه هایی که شنیده می شد، حول و حوش هوای اینـترنتی بود؛ و بر 

 طبق پیش بینی های هواشناسی اکثراً بر این باور بودند که از فلان جا و یا از فلان زمان 

 باران در پیش داریم. این که نم نم است، کم کم است، درحدّ شبنم است، باران غم و یا 

 رگبار ماتم است ...


    

 

    حدود ساعت ۵,۵۵ صبح حرکت آغاز و به سوی تقدیر این روز خود رهسپار شدیم. این 

 سفررا ازهمان ثانیۀ اوّل بایاد دکتر چه گوارا دردلم آغاز کردم، که درجوانی باموتورسیکلت  

 اوراقش سفری افسانه ای به تمامی قارّۀ آمریکای لاتین داشت.


    

   

    


    من با اشارۀ برادرم جایـم را عوض کرده و پشت سر رانـنده مشغـول نوشتن مخـتصر و 

 تیتروار برخی وقایع و ساعتها شدم. آقای مهران نیز از فرصت ها استفاده نموده و شروع 

 به گـرفتن عکس هـایی از افـراد در داخل ماشـین نمودند.


    

    

    


    


    بعـضی بـچّه ها هم بـه نوعی بی خوابی خود را جبران نموده و چُرت شیـرین اوّل صبح

 را گرامی داشتند. آقای جهانی نیز درصندلی بغلی نشسته بودند وگهگاهی باهم صحبت

 می کردیم.


    

 

 

   آسـمان آبـی و شَـط آبـی و دریـــا آبـی     روزمن تیره چوشبهاست شبت مهتابی 

   از سر بد قلقی دست طبیعت به تو داد     خواب خوش بادل آرام به من بیخوابی    

 

    از پنجرۀ بخارگرفتۀ ماشین نیز که بعـضی وقت ها به چشم اندازهای مُـزخرف بیرون و 

 اطراف نگاه میکردم، جُز برغمم نمی افزود. مُضاف برآن، البتّه با این جادّه های استاندارد 

 و فوق مُدرن و هم چنین رانندگانی بافرهنگ و کارکشته!!  بگذریم ...


    


    

 

    شروع بارنـدگی خفیـف حوالی ساعت ۶,۵ بود که بـه نزدیکی غـازیان و انـزلی رسیده 

 بودیم. آقایان مهدی و هادی مرزی هم از انزلی به جمع ما پیوستند.


    


    دراین اَثناء مینی بوسی که حامل سرپرستان گروه و بقیّۀ افراد بود، معمولاً از ما پیشی

 گرفته وجلوتر حرکت می کرد. بعضی مواقـع هم که به هم می رسیدند به رسم ایرانی ها

 چند تا بوق با یکدیگر مبادله می کردند.

    از حومۀ انزلی و به خصوص بعد از آن، مِه صبحگاهی و غبارباران بیشتر شده و موقعی 

 که آنجا را به سمت رضوانشهر ترک کردیم برشدّت آن افزوده گردید. کم کم نمونۀ ابرهای 

 سیاه و کبود بی پدر و مادر پدیدار شد و این جاست که گفته ها و پچ پچ بچّه ها در زمینۀ 

 باران اینترنتی نیز به منصّۀ ظهور می نشست.


    
 

    دیدن این ابرهای تیره و سنگین که نزدیک به سطح زمـین به نـظر می رسید، در جا مرا

 به یاد یکی از دوبیتی های خـودم راجـع به کابوس زندگی و آینده انداخت : 

             

     زندگی تکرارتکرار شب و روز من است       بازتابی از رباعی های جانسوز من است 

     حال آن طوفانی و دیدم که چشمان سپهر       اشکبار سوگ فـرداها و دیروز من است             

 

    با این ذهن منفی مبتنی برواقعیّات، لب خشک و کلّۀ بی خواب، آه که چه قدر هوس 

 کرده بودم همین جا سماور چایم را از کوله درآورده لبی تر و سری سبک می کردم.


                   

 

    دور و بر ۷ صبح به رضوانشهر رسیدیم، امّا درحقیقت تا رسیدن به اَرده (نقطۀ شروع) 

 که گام نخست را می بایست از آن جا برمی داشتیم، هنوز راه بسیاری مانده بود. 

    مینی بوس ها این مسیر را، که سربالایی یک نواخت و گاه تـُنـدی داشت، بی وقـفه 

 طی می کردند و من باب شوخی این امـر بر بعضی مـُشتـبه شد که نکـند آقای رانـنده 

 می خواهد زحمت ما را تا رسیدن به بالای کوه و هدف نهایی کم کند!


    

 

    تقریباً یک ربع به ۸ بودکه درادامۀ مسیر به یک سه راهی برخوردیم که رانندۀ ما مردّد 

 شدند و چون ماشین دیگر را به دلیل فاصله گرفتن از ما گم کرده بود، ایستاد و ازبچّه ها 

 خواست که در صورت امکان با اعضای مینی بوس دیگر تماس گرفته تا از رانندۀ دیگر که 

 راه را می دانست، بپرسند. این که مطمئن شده و بی راهه نرود. او می گفت که حدود 

 ۷-۸ سـال پـیـش فـقـط یک بار بـه این منـطـقه آمـده و اکـنـون درست یادش نـمـانده؛ از 

 خوش اقبالی، آن ها پشت سرمـان بودند و وقـتی بعد از مدّتی به ما رسیدند، مسـئله  

 حل شد.


    

 

    الا ایّحال پرو پای ۸ صبح به نقطۀ استارت، یعنی دهکدۀ کوچک اَرده رسیده، در حالی 

 که باران متناوبـاً می بارید و قطع می شد، پیاده شدیم و همۀ اعضاء برای مدّتی کوتـاه، 

 به منـظور آمادگی اوّلیّه، صرف صبحانه و سوخت گیری و ... به اطـراف و داخل مسجدی 

 به نام المُصطفی رفتند. این مکان دارای محوطه ای باز و نسبتاً وسیع بود که بعضی 

 داخل حیاط آن بوده و برخی نیز مثل خودم روی ایوان و پلّه های آن نشستیم.


    


    


        

 

    بچّه ها از فرصت استفاده کرده، شروع به خوردن صبحانه ای مختصر و کمی تجدیدقوا 

 و رفـع خستگی نمودند. من هم سطل چـای را درآورده و  هم زمان با نوشیدن چای تلخ 

 در حالی که می خواسـتم ترانه ای را گـوش کنم، ناگـاه همـین تـرانه را دم گرفته و بلـند 

 خواندمش :    

       کنارم هستی و امّا، دلم تنگ می شه هر لحظه  

                                                        خودت می دونی عادت نیست، فقط .....  

                                   

                             آری، من همان آوازه خوان مردم پاکم هنوز 

 

    بعد از این توقّف کوتاه، زنگ حرکت به صدا درآمد و گروه کوبا به راهنمایی و جلو داری 

 آقایان مرزی برای رفتن آماده و به خط شدند.


      

    

    بازهم از همان گـام نخسـتین، قدمم را با ذکر یاد ارنـستـو، این انسان برتر و برجستۀ 

 تاریخ معـاصر، برداشته؛ هم چنین جای خالی غایبین، خاله طیّـبه، آقا تـورج ( همیـشه 

 دوسِت داریم ) و دیگر عزیزان را بارها در دلم پُر کردم. 

    حرکت آغاز گشته و روح آن نیز همان بارندگی باقطع و وصل و کم و زیاد شدنش. راه، 

 ابتدا شیب ملایمی را با کمی همـواری و ناهمـواری درپی داشت، که به تدریج بر درجۀ 

 آن افزوده می شد. زمین زیر پایمان نیز بخاطر استمرار شدّت بارش، گِلی و چسبناک تر 

 شده بود.


    


    هرازگاهی می ایستادیم تا نفسی تازه شود، فواصل رعایت شده یاشمارشی صورت 

 گیرد. نفرات نزدیک به هم صحبت هایی نیز می کردند و اطراف ومناظر این سو و آن سو 

 را، که کمابیش در پوششی از مه و باران نیمه محو شده بود، نظاره گر بودند. 


         


    

 

    آقای مهران نیز به دلیل همین ناهمـگونی و بدی هـوا از بیرون آوردن دوربین خودداری  

 کردند. هر چند برخی از قبیل جناب مـرزی یا آقای بهـنام بـرومـند که با منـطقه آشنایی 

 داشته، می گفتند که این جـا سرشار از مناظـر و دیدنی های طبیعی بسیار بکر و زیـبا 

 است که بیشتر نقاطش جان می دهند برای گشت وگذار، عکس گرفتن و فیلم برداری 

 و غیره.


    

    


    


    

 

    رفـته رفـته که طول مسـیر راه پیمایی بیش تر شده و بالـطّبع ارتفــاع می گرفـتیم، از 

 لابه لای ابر و غبار باران و مه رقیق، می شد طرفین و حتی پایـیـن را با چشم اندازی از 

 بعضی خانه ها واماکن ودشت ها و سرسبزی ها، به وضوح دید؛ و وقتی باریدن شدیدتر 

 می شد، دید را خیلی محدودتر، منظره ها رامحوتر و زمین راگل آلود وچسبنده، راه رفتن 

 را کُند و بی رمق می ساخت.


    


    

 

    پس ازطیّ مدّت نسبتاً کوتاهی، به دلایل فوق الذّکرو نیز فاصله افتادن بین بعضی ها  

 و سخت تر شدن کار، مطّـلع شدیم که چند نفـری بی انگیزه شده، عطـای صُـعود را به 

 لقایش بخشیده و به مبدأ بازگشتند.


    


    یکی از مـوارد جالـب توجّه و بامـزه که بـد نیست به آن اشاره ای کنم، موضوع سگی 

 است که اواسط راه دیدیـم و از آن محلّی که به آن برخوردیـم، تقریباً تمام طول مسیر را 

 با ما همراهی می کرد. جالب تر این که راهنـمای گروه اظـهار می کرد که حدود ۱۱-۱۰

 سال پیش، که همین صعود را داشتیم، بازهمین سگ بی آزار گوش کنده، این جا دراین 

 نقطه بوده و آن سال ها نیز تا آخرش با ما بود. 

    من خودم با دیدن آن، بی درنگ به یـاد این حرف از آدولف هیتـلر افـتادم که می گفت: 

 " سگان به دلایلی ازآدمیان بهترند. " شاید کم بی راه نگفته بود این اَبَر جنایت کار! حالا 

 صهبا خانوم هم دم را غنیمت دیده و راه به راه برایش بیسکوئیت بالا می انداخت که در  

 هوا بقاپد و نوش جان کند. نمی دانم چـای خور بود یا نه؟ وگرنه حتماً در خدمتش بودم! 

 سگ شیری رنگ تا بیشتر راه را باما می آمدو مُستفیض می شد. طـول مسیربیشتری 

 راکه می پیمودیم، راه هم درآن شرایط، یک نواخت تر وخسته کننده تر می شد.


    

 

    تقریباً تا آخر مسیر چیزی نمانده بود، که به یک سه راهی غلط انداز رسـیدیم. اینـجا   

 هدف هم دیگر خود بـَـرزکـوه نبود، بلکه قسمتی بود به نام چـشـمه؛ چون به تصمیم و 

 گفتۀ آقای مرزی، در این موقعیّت دیگر چندان فرقی نمی کرد که باقی راه از چشمه تا 

 قلّه را برویم یا نه؟ به گفتۀ ایـشان رفتن از آن جا تا قلّه و برگشت، با آن قـدم و شرایط  

 جوّی موجود، شاید چیزی حدود یک تا یک و نـیـم ساعت طول می کشید که به خاطـر  

 گروه و رعایت برخی موارد، عزم بازگشت کردیم.


    

 

    چشمه که ایستگاه نهایی ما بود، مکانی بود مرتفع و تقریباً وسیع و دشت گونه، که 

 بازهم وجه تسمیۀ این اسم(چشمه) برایم جای سئوال است. نمی دانم! حدودساعت 

 ۱۰,۵ کـَم کَمَک تمـامی افراد باقی ماندۀ گـروه به ایـن مکان رسیـده و پس از مختـصری  

 نـفـس گیری و تمدّد قـُوا و دور زدن در همــان اطراف و احیـاناً عکس گـرفتن، تصمـیم به 

 بازگشت و نزول گرفته شد. لابد باز تقدیر این گونه بود که این صعود هم مانند قبلی، تا 

 آخر انجام نپذیرد. به هر حال جبر است و قدرت آن به مراتب از اراده بیش تر و بیش تر.


    


    

 

 

         درلـوح نـشـان بـودنی ها بـودست     پیوسته قلم زنیک و بد فرسودست 

       انـدر تـقـد یـرهــرچه بایـست بـداد     غم خوردن وکوشیدن ما بیهودست        

                                                      خیـّــام 

 

    موضوع برگشت و فرود را سعی می کنم کوتاه تر بیان کنم: 

 بچّه های کوبا که برمی گشتند، با آقایان جهان دیده، برومند، دادرس و رضا قربانی کمی 

 بیش تر در آن نقاط گیر کرده در حالی که خیس و شُرّۀ باران بودیم و گاهی اوقات صدایم  

 از سردیی که بر وجودم نشـسته بود می لرزید، در صحبت را بـاز کرده و در مـورد مسائل  

 مختلف باهم اختلاط  می کردیم. ازکوه نوردی و قلل مختلف ایران وجهان، و توانایی های 

 انسان در کوه نوردی تا نجوم و کهکشان ها و حتی جنگ جهانی دوّم و سوّم!! و مسائل 

 روزمرّۀ زندگی ... که همین امرموجب کُندی قدم هامان (وپاره ای موارد ایستادن وعکس 

 گرفتن آقا بهنام از ما و ازطبیعت اطراف) می شد و به تدریج سبب فاصله افتادن زیادی با 

 جلودار و باقی نفرات گشت. یکی دو باری هم فراخوان بلند برادرم را که از آن پایین ترها 

 صدایم می کرد، می شنیدیم.


          

   

    


    


    

 

   درخلال صحبت هایمان (و البتّه بعضی وقت ها شوخ طبعی آقای رضا قربانی و خودم ) 

 که تا پایین هم چنان ادامه داشت، ازشما چه پنهان، چه اندیشه هایی که ازسرم خطور 

 نکرد. از انسان برتر و ارادۀ قدرت نیـچه گرفته تا بدبیـنی شوپـنـهاور، جهـان بیـنی هگـل، 

 هستی و زمان هایـدیـگر و ترانه های فلسفی عُمــرخیّـام ... این که انسان، این مـوجود 

 عجیب و ناشناخته چیست؟


    

 

    از خمیـرۀ این افکار، پاره ای موارد در حرف هایم با دوستـان عزیز استـفاده می کردم. 

 خوب، می دانیم که این خلاف قـوانیـن کوه نـوردی است که بدین صورت و تـقـریباً با این  

 نا پُختگی، از جلودار و سایرین عقب بمانیم. 

    باجمع دوستان که گرم صحبت بودیم، زمان وطول مسیربرگشت چندان احساس نشد 

 و به یکباره درفاصله ای نسبتاً کوتاه در سراشیبی زیر پایمان، روستای اَرده را دیدیم.


    


    


    


 به مبدأ اوّلیّه مان که رسیدیم تابُن اُستخوان خیس و آب کشیده شده بودیم و دو گروه از 

 بچـّه ها را دیدم که یک دسـته با اجازۀ مسئولان، بـه داخل مسـجد روستا رفـته بـودند و 

 عدّه ای دیگر در یک مـکان کـوچک که گویـا دُکـّانی به نظر می رسید، دور هم جمع شده 

 بودند.


    

 

    درون مسجد، اکثر افراد گرد یک بُخاری نسبتاً بزرگ مشغول گرم کردن خویش وخشک 

 نمودن البـسۀ کاملاً خیـس خود بودند. رفته رفته از آن دُکـّان بغـلی هم بچّه ها به داخـل 

 مسجد آمدند. پس از گرم کردن و خشک نمودن نسبی، هـر کدام مشغـول تـنـاول غذای 

 نـاهارمان شدیم. این در حـالی بود که زمانی از بعدازظـهر گذشته و ساکنین محل، که از 

 پیروان اهل سُنّت می باشند، مشغول نماز خواندن بودند. 

     

    به جاست که از مسئولین و مردم سُنّی مذهب این ناحیه نیز تقدیر کنیم، که با طیب 

 خاطر و گشاده رویی، به همۀ ما اعم از مردو زن، مجوّز ورود به این مکان را دادند؛ آن هم 

 در حال برگزاری نماز و مراسمشان ! 

     

    حال تدریجـاً بـعد از خوردن چـاشت ظهر و تجـدید قوای بدنی و زدودن خستـگی، آهنگ 

 بازگشتن مجدّد به رشـت زده شد. ماشین ها بیرون آمادۀ حرکت و اکثر کوبائیان با بـدنی 

 کوفته و قوایی تحلیل رفته، وسایل وکوله پشتی هایشان رامرتّب نموده، یک به یک سوار 

 دو مینی بوس شدند تا روز از نو و روزی از نو دیگری را داشته باشند. من نیز درپی رؤیای 

 دست نیافتنی آرمانشهر خود!


    

 

    این جاست نقطۀ پایانی برنامۀ کوه پیمایی این روز دراین مکان. با عرض پوزش، گفتنی 

 زیـاد دارم! چون این نوشـتار شاید خـسته کنـنـده بود، به عنـوان حُسن ختــام، با تقدیر و 

 شکرگزاری ازهمۀ اعضای زحمت کش گروه کوبا، نتیجۀ اخلاقی داستانِ این دفعه راجدّی 

 و شوخی برایتان خُلاصه می کنم :


     

 

       برای رسیدن به قلّه های خوشبختی حقیقی، 

  

          طبـیـعت را دوست بدار تا بـر او تـسلـّط یـابی، 

 

               همسرت را دوست بدار تا بر تو تسلّط یابد!! و 

 

                      مادرت را دوست بدار، فقط به خاطر وُجودش 

 

     تا دیداری دیگر، همگی را به مادر طبیعت می سپارم. 

 

                                یزدان همدمتان 

 

              اُردیبهشت ۱۳۹۱

                                         Apr-May 2012                         

         

                                                         علی مهران

 

                                               

               

     

           

    

   

  

مطلب زیر توسط یکی از خوانندگان وبلاگ ارسال شده و با تشکر از آقای آرش زارع

 

کفش کـــــــــــــــــــــــــــــــوه
 


از قدیم معروف بوده است که پا قلب دوم انسان و مخصوصا کوهنوردان است . بنابراین کفش که محافظ پا است از مهمترین وسایل و پوشاک کوهنوردی به شمار می رود . کفش های قدیم از چرم ساخته می شد که بنا به شرایط مورد استفاده ضخامت و تعداد لایه های چرم متفاوت بود . یکی از اشکالات کفش های چرمی زمستانی وزن بالای آنها بود که با اختراع لایه ها و پارچه های جدید با عناوین گورتکس - سیمپاتکس و تینسولیت تا حدی این نقیصه جبران گردیده است . لایه گورتکس که در انواع پوشاک زمستانی کوهنوردی نیز بکار می رود دارای خاصیت یک طرفه بودن است ؛ یعنی تنها از یک طرف کاملا ضد آب و باد است و در نتیجه از داخل بخار و گرمای ناشی از تعرق و فعالیت را بخارج می فرستد و از خیس شدن پوشاک زیر و سرمازدگی جلوگیری می کند . لایه سیمپاتکس نیز مانند گورتکس ضد آب و ضد باد و دارای قابلیت تنفسی است . لایه تینسولیت نیز گرمازا بوده و در کفش های زمستانی و سنگین بکار می رود . زیره کفش کوهنوردی نیز از لایه های مخصوصی ساخته می شود که معروف ترین آن ویبرام ایتالیا است . همچنین اخیرا لایه ای شوک گیر نیز ساخته شده که فشار ضربه های وارده به کف پا را کاسته و پا دیرتر خسته می شود و در سرازیری زانوها کمتر آسیب می بیند  .
با توجه به پیشرفت هایی که در زمینه ساخت کفش های کوهنوردی بدست آمده و به برخی از آنها در بالا اشاره شد ؛ امروزه برای هر نوع برنامه کوهنوردی و برای هر فصل و منطقه کفش خاصی ساخته شده و مورد استفاده قرار می گیرد و دیگر عنوان کفش های چهار فصل یا همه کاره دور از ذهن می باشد . به عنوان مثال در کفش های مخصوص سنگنوردی نوع کفش برای مرد و زن و همچنین بسته به جنس و نوع سنگ متفاوت می باشد  .
 

بطور کل می توان کفش ها را به 6 دسته بزرگ به شرح زیر تقسیم کرد  :
کفش صعودهای هیمالیایی که سه پوش و یا دو پوش هستند . نوع دوپوش از یک کفش کوچک و تنک  مثل کفش رشته کشتی که بجای بند دارای چسبک است تشکیل می شود و این کفش درون کفش اصلی که بزرگتر است قرار می گیرد . می توان شب در داخل چادر و کیسه خواب کفش بیرونی را از پا درآورد و از پوش داخلی به عنوان جوراب و یا کفش داخل چادر استفاده کرد . در نوع سه پوش علاوه بر این دو کفش یک لایه گتر بلند نیز بر روی کفش قرار می گیرد که به دور کفش دوخته شده و تمام رویه و اطراف کفش را در بر می گیرد . پوش دوم کفش یا از جنس چرم است و یا از جنس فایبر گلاس که نوع اخیر شبیه کفش های اسکی است  .
کفش کوهنوری سنگین در صعود های بلند زمستانی مانند ارتفاعات ایران بکار می روند و دارای یک یا چند لایه فوق الذکر می باشند و قابلیت نصب کرامپون را هم دارند  .
کفش کوهنوردی  یا کفش نیمه سنگین که برای سه فصل اول سال مورد استفاده قرار می گیرد  .
کفش کوهپیمایی یا ترکینک کفش هایی سبک است و برای صعود های یک روزه یا چند روزه سبک و کم ارتفاع بکار می رود  
کفش راه پیمایی برای مسیر های ساده و کفی استفاده می شود . شبیه کفش های معمولی ورزشی و یا اسپرتکس های معروف می باشند
. کفش سنگنوردی  یا کتان سنگ جهت صعود های داخل سالن و یا سنگنوردی طبیعی بکار می رود 
 

نکات  
:
بعد از هر برنامه کفش را کاملا تمیز کرده و داخل آن را با روزنامه پر کنید تا هم رطوبت آن گرفته شود و هم حالت و فرم خود را حفظ کند  .
هیچگاه کفش خیس را برای خشک شدن در برابر حرارت مستقیم مثل آفتاب و آتش  قرار ندهید  .
اول فصل زمستان کفش چرمی را کاملا با پیه شتر و یا گوسفند چرب کنید و محل دوخت ها را نیز با موم عسل بپوشانید تا آب وارد کفش نشود  
هنگام شب خوابی در برنامه زمستانی کفش ها را با روزنامه پر کرده و داخل یک کیسه نایلنی قرار داده و در انتهای کیسه خواب قرار دهبد تا یخ نزند . در غیر اینصورت صبح روز بعد به پا کردن کفشی مانند آهن غیر ممکن است

    به بهانۀ صعود سپید فردوس، داداش بنده هم طبع شعرش گل کرد و ۱۳ بیت شعر 

 

 در قالب قطعه سرود و آن را به همۀ اهالی کوبا تقدیم کرد. راهی بهتر از این ندیدم 

 

 که هدیه ش را به شما برسانم. امیدوارم بپذیرید وایشان را ازنظرات خود بی نصیب 

 

 نگذارید. 

 

 

         تقدیم به همۀ اهالی کوبا 

 

     فردوس سپید  

 

  قطعه شعری از میرمحمدعلی مهران 




        

 

              

  

  جزیخ وسوزش وسرما چیزی     اندر این  کـوه  ندیدم  بـنــده 

 

  آگـه از لـحظــۀ آغــاز صُـعــود     ره بُـود پُـر شــرر و لـغـزنــده 

 

  کـوهِ بی روح نـگه کـردم ژرف     چـو طـبـیــعت بـاشد درّنــده 

 

  چون نـظر بر دل خود بنـمودم     از غـــم و یــأس بُـود آکـنــده 

 

  داد از این دل که ز بخت بدخویش     باشد از صاحب خود شرمنده 

 

  شاعری خوش سخن و لـجبــازم      حیف از ایـن کلّـه که شد یکـدنده 

 

  سهم من رنج و غم و تنهایی     شعــر تلـخـم نمک صد خنده 

 

  با سه صد پـوزش از این بی ادبی     مـُنــزجر زین فـلک زن ....ده ! 

  

  نفـرت و کیـنۀ من جـاویـــدان     روشـنــــای دلـتـان تـابـنـــده 

 

  رونــق بـرکـتـتــان بـاد مُــدام     پـاکـی دامـنـتـــان پـایــنــــده 

 

  ببرم خویش به فردوس سپید     یـا کـه در بــرزخ خـود بـازنـده 

 

  تُـف به گـور من تنـهای حزین     گل به لبـخنـد شما خوانـنـده 

 

  علی از مهـر به شب زنده بُود     چــه گــوارا بُـود و  زیبـنــــده 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

   متکلّم وحده بودن و پُرگویی، عیب بزرگی است که خیلی وقت ها سراغ بنده هم آمده 

 و می آید. پُرنویسی هم شکل خامـوش همین مُعضل اجتماعی است! از این رو تصمیم  

 گرفتیم برای مبارزۀ دسته جمعی با این صفت ناخوشـایند، و سرکوب روح خودخواهی و 

 خود بینی، ازاین پس هربار یک نفرنوشتن گزارش سفرهای گروهی کوبارا به عهده گیرد. 

   سفرنامۀ زیر حاصل تلاش سرکارخانم مینــا فـرّخ است. ویـراستاری متن، انتخـاب  

 عکس ها و ترتیب چینش آن ها (به جز چند مورد) همه و همه توسّط خود ایشان انجام 

 شده و حقیر جز بازنویسی متن در محیط وبلاگ، کار دیگری صورت نداده ام.     


    




                 

 صعود سپید فردوس 

 

 

                 

 

 

    


 

      ( فردوس اسم کوچک خاله طیبّه در شناسنامه است

 

 

 هرگز کسی نداد بدین سـان نشان برف    گویی که لقمه ایست زمین دردهان برف 

  

  گر قــوّتـم بـُدی ز پــی قــرص آفـتـــاب    بـر بــام چــرخ رفـتــمی از نـردبــان برف 

 

                                         ( کمال الدّین اسماعیل )


    

              

    

 

   چهارمین سفر کوه پیمایی گروه کوبا به منطقۀ خلیل دشت، واقع در شهرستان ماسوله، درصبح 

 سرد روز جمعه، ۱۶ دی ماه ۱۳۹۰ آغاز شد. 

   قرار بر این شد که از این به بعد نگارش متن سایت به عهدۀ یک نفر از اعضا گذاشته شود. از 

 شانس بد یا شاید هم خوب من، این دفعه قـرعه به نام من ( مینا ) افتاد!  پیشاپیش از انشـای بدم

 عذرخواهی می کنم.

   این صعود از ۶ نفر خانم و ۱۰ نفر آقا تشکیل می شد و برخلاف دفعۀ قبل تعداد آقایون بیش تر 

 از خانوم ها بود.


    


   افرادی که در این صعود همراه ما بودند :  

 

                          مثل همیشه آقای فخر به عنوان جلودار و سرگروه


     


 

 

                                       آقای طالب خانی ( آقا بابک )


    


 

                                        آقای مهدی زاده ( آقا ابی )


      

 


                                  آقای جهان دیده به عنوان عقب دار


    

 


                                              آقای همّتی


    

 


                                              آقای سینا قربانی


    


 

                                        آقای دکتر مهران ( آقا نظام


    


 

                             خانم میناچی ( ناهید جون ) و صهبا جون


    

 


                                               آقای علی مهران 


    

 


                                   خانم فردوس حامدی ( مامانم، خاله طیّبه )


       

 


                                         خانم ثابت ( نگین جون )


    


 

                   آقای عالی زاده ( آقا مهدی ) و خانم عبّاسی ( سولماز جون )


    



 

           آقای مهندس حامد فرّخ ( همسرعزیزم.... به قول بقیّه ... اووووووووووغ ! ) 

                                         وخودم ( میــــنا فرّخ )


                     

 

   در این سفر چند تن از اعضای اصلی گروه GLX یعنی آقا تورج، هما، طراوت و طنین غیبت 

 داشتند و جای خالی آن ها هر لحظه حس می شد. به همین خاطر من درابتدا تنها نام گروه کوبا را 

 آوردم. درسته که آقا تورج نبود ولی یاد و خاطرش با گفتن جملۀ  " آقا تورج دوسِت داریم "  

 هر لحظه بین بچّه های گروه زنده می شد.


               

                         

           و سفر از این جا آغاز شد که  . . . . 

   من ( مینا )، حامد، مامان ( خاله طیّبه )، نگین، سولماز، و مهدی رأس ساعت ۶,۱۵ در میدان 

 جهاد حاضر بودیم. مینی بوس و بقیّۀ دوستان با اندکی تأخیر به ما پیوستند وحرکت از آن جا در 

 ساعت ۶,۵۰ آغاز شد. لازم به ذکر است که مینی بوس این دفعه خیلی بزرگ و جادار و خوب 

 بود و فضای کافی برای گذاشتن کوله ها داشت.  

   از هـوای سـرد صبح می شد احتـمال وجود برف در ارتفــاعات را حدس زد؛ ولی نه این قدر! 

 ساعت ۸,۱۵ ما به ماسوله رسیدیم. بعـد از انجام صحـبـت های اوّلیّه توسّط آقا نظـام و پوشیدن 

 لباس اضافه و ... ، حرکت به سمت خلیل دشت آغاز شد.


 

        

       

              

 

   از هـمان ابتدای راه، گروه با جادّه ای لغـزنده و یخ زده مواجه شد و این فکـر به ذهن بعضی  

 اعضای گروه آمد که : " فکر نکـنم زیاد بـتـونیم بـریم بالا ! " کمی بالاتر که رفتیم مقداری از  

 یخ زدگی و لغزندگی کم و به ارتفاع برف اضافه شد.


 

       

              

              

       

 

            

   ساعت ۸,۵۵ گـرسنه به محلّ خوب و دوست داشتنی صبحانه خوری رسیدیم. این جـا هـمان 

 جایی بود که در صعود کوروبار در آن جا اُتراق کرده بودیم. در آن سفر چشمه ای جوشان در 

 آن سوی نـرده ها وجود داشت که این دفـعـه یخ زده بود. به دلـیـل وجـود باد، روشن کردن آتش 

 بسیار مشکل بود ولی با تلاش آقا ابی و بقیّۀ دوستان بالآخره آتش روشن شد وما توانستیم یک 

 چای داغ بخوریم. جا داره این جا ازآقا ابی و آقای جهان دیده و سایر دوستان برای برپایی آتش 

 وآقا نظام که یک بطری آب معدنی خودشون رو فدا کردند تا ما بتونیم چای بخوریم، تشکر کنم.


                

    

    

    

    


   و بالآخره گروه با چای داغ و همیشگی آقا ابی گرم شدند و انرژی گرفتند و به راه خود ادامه 

 دادند ...


              

         

    

                     

     

         

                            

   با وجود برف و سرما، آفتاب لـذّت بخشی در مسـیر وجـود داشت. ذرّات معلّـق برف در نور 

 آفتاب مانند بلورهای کریستال می درخشیدند.


    

              

    

              


   این نکته گفـتـنی است که عکــّاس واقعی کسی است که در مسیرهای صعب العبور و سخت، 

 عکس های به یاد ماندنی بگیرد و شکارلحظه ها کند؛ کاری که آقا نظام همیشه انجام می دهد.  

 ولی اتـّفاق برای هـمه می اُفتد! در مسیر، دوربین آقا نظــام دچار سانحه شد ولی خوشبـخـتانه 

 مشکل خاصّی پیش نیامد.


               

       

    

 

   هرچه بالاتر می رفتیم باد شدیدتر می شد ولی جوری نبود که نشود تحمّل کرد. نزدیک ساعت 

 ۱۲,۳۰ به مکانی رسیدیم که به آن گردنه می گفتند؛ مسیر بازی بود که درختان زیادی نداشت  

 که جلوی باد و بوران را بگیرد. در آن جا آقای فخر رأی گیری کردندکه آیا به مسیر ادامه بدهیم 

 یا برگردیم؟ تعداد آرا درابتدا مسـاوی بود ( ۸ به ۸ ) ولی ناگهان نگـین گفت که رأی او شـمرده 

 نشده است و او جزو افرادی است که می گویند ادامه بدهیم! واین بود که به مسیر ادامه دادیم ...


 

   

      

         

            

         

      

   

 

     

   من خودم جـزو کسانی بودم که بیش تر به خـاطر مامانم مخالـف پیش رفتن بودم و آقـا نظام و 

 بعضی از دیگر دوستان هم خیلی اصرار داشتند که حتماَ به خلیل دشت برسیم، امّا نشد !


            

                

      

      

 

 

    

   کمی که جلو رفتیم دیدیم که ادامۀ راه برای بعضی ها واقعاَ مشکل است، به همین دلیل گروه 

 تصمیم گرفت که برگردیم ... و برگشتیم.


 

 

      

      

             

                   

          هوا چه قدر باد و بوران بود این بار     آب معدنی خیلی گران بود این بار 

          سُر خـوردن و اُفـتـادن کارمون بود     نصـف راه کـوروبــار راهمـون بـود 

          یکی مون غایب بود با خانواده ش      آتورج دوسِت داریم گفتیم بیـادش 

    خوب بود ولی نصفه گذاشتیم کارمونو     یکی گفت دیگه نیاریم خانومامونو 

          می گفتند برای صعودهای سخت     محدودیت سنّی باشه تلف نشه وقت 

          چه قدرخوب حرکت کردیم ازرشت    حیف شدنرسیدیم به خلیل دشت



             

         

                                  ^   این عکس زیبا توسّط آقای عالیزاده گرفته شده !   ^ 

      

  

   عدّه ای جلوتر رفتند و مکانی پیدا کردند تا گروه بتواند در آن جا مستقر شود. حول و حوش 

 ساعت ۱,۳۵ برای نهار اُتراق کردیم. به همّت آقا ابی دوباره آتشی برپا شد تا همه ازگرمای 

 آن استفاده کنند ولی باد و بوران خیلی بیش تر از این ها بود که بتوان با گرمای آتش گرم شد.


      

   حالا آب از کجا بیاریم تا چای درست کنیم؟ هر کس مقداری آب در کولۀ خود ذخـیره داشت 

 که مقداری از آن را فدا کرد و بدین ترتیب با همکاری تمام اعضای گروه، چای آماده شد. 

   خلاصه غذایی خوردیم و چای گرمی و دوباره شروع به حـرکت کردیم. در راه برگـشت،  

 تقریباً تمام اعضای گروه حدّاقل یک بار سُر خوردند؛ بعضی ها هم چند بار اُفـتادند و دچار 

 درد در بعضی نواحی شدند. مامان من که دیگه رکورد شکوند! بندۀ خدا فکرکنم خودش کلاً 

 پشیمون شد، البتّه نه از کوه نوردی! بلکه می گفت تا هوا گرم نشه دیگه نمیاد کوه!


        

    

   این جا باید از علی آقا که خیلی به مامان من ( خاله طیّبه ) کمک کردند و خیلی مراقبش بودند، 

 تشکــّر کنم.


          

   همیشه در سفرهای قبلی درانتها عکس های دسته جمعی و انفرادی زیادی توسّط آقا نظام گرفته 

 می شد، ولی فکرکنم ایشان ازاین که صعود را نصفه گذاشتیم خیلی ناراحت بودند؛ حق هم داشتند 

 و تقریباً از بعد از نهار، دوربین را جمع کرده و سرجایش گذاشتند و دیگر بیرون نیاوردند. البتّه 

 کار کاملاً عاقلانه ای کردند، چون درهنگام نزول، زمین بیش تر لیز بود وسُرخوردن دست خود 

 آدم نبود. خلاصه اینکه احتمالاً این دفعه تعداد عکس های دسته جمعی کمتری نسبت به قبل داشته 

 باشیم.


 

 

             

              

 

 

              

                

 

   حول و حوش ساعت ۴,۳۰ به ماسوله رسیدیم. جای همۀ کسانی که نیامده بودند خالی بود. در 

 این صعود ما توانستیم نماهای دیدنی بسیار متنوّعی از شهر ماسوله را ببینیم. سفر بسیار خوبی 

 بود برای همه که خودشان را بسنجند که آیا می توانند دفعـۀ دیگر در صعودهای برفی، گروه را 

 همراهی کنند یا نه؟ 

 

 

  شجاعت همیشه فریاد زدن نیست، گاهی صدای آرامی است که در انتهای روز می گوید: 

 

        " فردا دوباره تلاش خواهم کرد." 

     

         

   

 

     

                                     

 

 

    

 

 

 

 

    ادبیّات ضعیف ما ریشه در کودکی دارد؛ آن جا که تقریر یک متن مغلوط و مخلوط از  

 واژه های درست و نادرست، با قلمی ناتوان و سُست، تنها برای رفع نیاز ما است تا 

 از تکرار آزمون املاء و انشاء مصون بمانیم! 

    از آن جا که نوشتن، خود پایۀ درست نوشتن است، اگـر کودکانمان را در سنین 

 خردسـالی به نوشتن تشویق کنیم، وقتی بزرگ تر شدند، درست نوشـتن را نیـز 

 خواهند آموخت.  

    متن زیر تراوشات ذهنی دختر ۹ سالۀ من، صهـبــــا است که در پاسخ به درخواست 

 من برای تحریر یک سفرنامه نوشته شده و به جز تصحیح چند مورد اشتباهات املایی، 

 هیچ گونه دخل و تصرّفی در آن نشده تا ذهنیّـات کودکانۀ او، همـان گونه که هست، در 

 برابر دیدگان شما قرار گیرد. 

 

 

  

    سفرنامۀ پاییزان به قلم صهبا



                 

 

 

    سلام!  

 

 امروز ۱۸/۹/۹۰ است. ما می خواهیم برویم کوه. من ساعت یک ربع به پنج 

 

 بیدار شدم و آماده بودم که زودتر برویـم کوه. لباس پوشیدم، وسـایل کوه را 

 

 برداشتیم و ساعت پنج و نیم ازخانه بیرون آمدیم. سوار ماشین شدیم و به 

 

 راه افتادیم. ما باید دو نفر را باخودمان می بردیم: آقای همّتی وخانم شبان 

 

 راباید می بردیم. آنها را سوار کردیم و بعد پدرم مارا یک جایی که نمی دانم 

 

 پیاده کرد و ماشین را بُرد خانه ی عمو بابک گذاشت. همه ماشین هایشان 

 

 را خانه ی عمو بابک گذاشتند و برگشتند.



     

 

    ساعت شش و نیم مینی بوس آمد. مُعـطّل ماندیم که همه بیایند: عمو 

 

 تـورج، طـراوت، طنـین، عمو اِبی به همراه خانـمـش، عمـو بابـک به همراه 

 

 خانمش، عمو مجید به همراه خانمش، عمو بهنام به همراه خانمش، عمو 

 

 حـامد به همراه خاله مـیـنـا، خاله طیّبـه حامدی، آقـای همّتی، خانم لیلا 

 

 شبـان، خانـم متولّی، خانم طلاجـو، خانم نُویـری، خانم پاکیـزه راد، سحـر 

 

 رستگار، آقای علیزاده، شهرزاد، آقای فخر، عمو سینا، ناهید، نظام وصهبا. 

 

 همه آمدند، به راه افتادیم.



     


 

    سه ساعت بعد به کوهـستـان رسیدیم. رفـتـیـم تا یک جای خوب برای 

 

 صبحانه خوردن پیداکنیم. پیدا کردیم وصبحانه راخوردیم. تاساعت نُه مهلت 

 

 داشتیم که همه ی کارهایمان را انجام بدهیم. نُه شد؛ عمو اِبی مسئـول 

 

 چای بود، بساط چای را  جمع کرد. راه افتادیم رفتیم که به کوه برسیم.



     

     

     

 

    توی راه جلودار به همـراه همسرش شعـرهای گیـلکی می خواندند. 

 

 جلودار ما اسمش خانم هاجر متولّی و همسرش آقای ابراهیم علیزاده 

 

 است.



     

     

     

 

    ما هر وقت خسته می شدیم کمی استـراحت می کردیم و هـر وقت 

 

 گرممان می شد یا شال یاکلاه یا کاپشن یا لباس هایی که گرم مارا نگه 

 

 دارد را درمی آوردیم. آن جا خیلی گرم بود. همین طوری به راهمان ادامه 

 

 دادیم.



     

      

     

 

    همین طوری که می رفتیم بالای بالاتر، هوا گرم تر می شد. از کنار دو 

 

 خانه ی روستایی رد شدیم. توی یکی از خانه های روستـایی ازگیل و به 

 

 خوردیم. هم چنیـن جای خیلی خیلی قشنگی داشت. من خوشم آمـد؛ 

 

 نمی دانم که بقیّه هم خوششان آمده است؟



     

     

     

     

     

 

    همین طوری می رفتیم بالا که برای ناهار خوردن جا پیدا کنیم. رفتیم و 

 

 رفتیم و رفتیم که جای خوبی پیدا کنیم.



     

     

     


    کمی که بیش تر رفتیم جای ناهار خوردن را پیدا کردیم. رفتیم آن جـای


 خوب وسایلمان را گذاشتیم و بساط ناهارمان را پهن کردیم.



     

     

     

      

     


    ناهار را خوردیم و پس از ناهار، عمو اِبی به ما چای داد. بابا قوطی لوبیا 

 

 را بغل آتش گذاشت؛ لوبیا پرید رفت آن ور دنیا !



     

     


    بعد وسایلمان را جمـع کردیم همـان راه را برگشتـیـم. کــوه خوبی بود.


 هـمه خسته و کوفـته برگشتیم خانه هامون.



     

     

     

     

      

 

 

 

   

 

     

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      پاییز در پاییزان


                                  

 

 

     

 

    سوّمین تجربۀ پاییزی کوه پیمایی خانوادگی کوبا با حضور ۲۸ کوهنورد توانا در روز جمعه 

 هیجدهم آذرماه درشرایطی انجام شد که هیچ یک از بچّه های کوبا تاکنون به این منطقه 

 سفر نکرده بود.


     


    انتخاب پاییزان با معرّفی این منطقه ازسوی همکارخوبمان، سرکارخانم سیما طلاجو، 

 که سال ها در معیّت گروه کوهنوردی مَریان، به مناطق کوهستانی دور و نزدیک کشور ما

 سفر کرده اند، صورت گرفته بود.


     


    به جز خانم طلاجو، دراین سفر افتخار آشنایی با ۵ عضو دیگر از اعضای گروه مریان را نیز

 پیداکردیم:  

 

            جناب آقای ابراهیم علی زاده ، راننده و عقب دار مسیر رفت  

 

     


 
                    

                  سرکارخانم هاجر متولّی ، سرپرست و جلودار گروه  

     

       

  


            سرکارخانم جمیـله نُویـری، همکار نام آشنای بیمارستان آریا  

 

     


 


                    سرکارخانم هنگامه پاکیزه راد ، عکّاس گروه مریان


     

 

 

                                 و سرکار دوشیزه سحر رستگار


     


  

    ساعت ۶ بامداد، دوستان درموعد مکانی همیشگی، میدان جهاد رشت، جمع شدند تا 

 با پیوستن خانم ها طلاجو و نُویـری، که ازکشیک شب بیمارستان آریا برمی گشتند، رأس 

 ساعت ۶:۳۵ مینی بوس حامل بچّه ها سفر خود را به طرف جادّۀ ماسوله آغاز کند.


     

           

    از ویژگی های این سفر یک روزه می توان چند نکته را برشمرد:  

 اوّلاً همراهی کوه نوردان باتجربه و کهنه کار گروه مریان که سرپرستی گروه کوبا دراین سفر 

 نیز به عهدۀ آنان بود، فرصت مناسبی در اختیار یاران جوان گروه گذاشت تا از اندوخته ها و 

 تجارب ارزشمند این عزیزان استفاده کنند.


     


    ثانیاً حضور رو به افزایش خانـم ها در کنار همسران خود، جنبـه های عاطـفی و اخلاقی

 سفرهای گروهی ما را تقویت می کند و مایۀ دلگرمی آقایان درطول سفر و اسباب آرامش

 آن ها پس از بازگشت به منزل خواهد بود! نیمی از ۲۸ ره نورد این سفر را زوجین تشکیل 

 می دادند و نسبت آقایان به خانم ها، مثل همیشه کم تر و درحدود ۴ به ۶ بود.


       

                                       آقای علیزاده و خانم متولّی  

  

 

       

                                                 الهام و ابی

 

 

       

                                                بابک و مرضیه

 

 

       

                                                   ناهید و نظام

 

 

       

                                                    مینا و حامد

 

 

       

                                             مجید و پروانه

 

 

       

                                               بهنام و ...


        

                                              ... آمنه    


    بازآمدِ یار آسیب دیده (بهنـام بـرومند) و تعدادی ازغایبین سفر پیش (خانم ها نبی زاده، 

 شبان و اِشتـرکا)، و حضور عزیـزان دیگری هم چون آقای همّتی، و خانم ها شمسی پور و  

 سیّده آمنه مهدیان فرد ، که برای نخستین بار به جمع ورزشی خانوادۀ کوبا پیوسته بودند،  

 موجب شادی و خشنـودی همگان، به ویـژه همسران آن ها شد؛ که امیدواریم درسفرهای 

 بعدی نیز تداوم داشته باشد. 

    جز آن ها که نام بردیم، خاله طیّبه، آقای فخر، شهرزاد، سینا، تورج، طراوت، صهبا و طنین 

 دیگر یاران ما در این گُل گشت پاییزی بودند.  


     

                                          جناب آقای احمـد همّـتــی


     

 

 


                               سرکار خانم مرضیّـه شمسی پور


     

 

    حوالی ساعت ۸ صبح به مبدأ حرکت، که تقـریباً درفاصلۀ ده کیلومتری از شهر ماسوله 

 قرار داشت، رسیدیم و پس ازطیّ مسافتی کوتاه، به انتخاب راهنمای گروه، درمکانی باز 

 به قصد چاشت توقّف کردیم.


     

     

               

     

 

    چای به همّت عدّه ای طبخ و به مدد همه صرف شد تا انرژی لازم برای حرکت به دست 

 آید. پس از صرف صبحانه و پیش از ساعت ۹ دوباره به راه افتادیم .


     

     

      

      

      

     

              

    هوای بامدادی سرد و سوزناک در یک روز پاییزی، تقریبـاً تمام تجهیزات گرمایشی گروه 

 را در یکی دو ساعت اوّل حرکت از کوله ها بیرون آورد.  

 

     


    درختان سیمانی به هم پیوستۀ تکنولوژی، با قامت خاکستری بلند خود، نه تنها بکارت 

 طبیعت را زائل کرده اند، بلکه همه جا موی دماغ عکّاسانند!


     


    امسال در پاییزان هم زمستان زودتر از راه رسید و از چشم اندازهای زیبای فصل پاییز  

 دراین منطقۀ خوش آب وهوا خبری نبود. هرچه بود طبیعت خشک بود و بی برگ و بر، با 

 چهره ای سرد و بی روح.


     

                       

     

                        

           

 

    اگر پرده پوشی برگ ها نبود، شاید در گوشه و کنار مسیر، بـرف های برجای مـانده از 

 بارش اخیر نیز بیش تر و بهتر دیده می شدند. ای کاش ماهم عیب پوشی را از برگ ها 

 یاد می گرفتیم! 


     

 

    بیش تر مسیر حرکت، ساده و بدون شیب یا با شیبی ملایم بود و برای ره پویان گروه، 

 زحمتی ایجاد نمی کرد. درطول مسیر، ردّ لاستیک خودروها را می توانستی تا مسافت 

 زیادی ببینی.


     

     

 

    با درخشـش آفتاب و گـرم تر شدن هوا، کم کم تن پوش های اضافه به درون کوله ها 

 عودت داده شد.


     


    تابش خورشید، هم چنین محرّک خوبی بود برای عزیزان گروه مریـان، که کار فرهنگی 

 خود را برای آب کردن یخ کوبا آغاز کنند!


     

     


    وقتی خورشید تامامی غروب کرد، شهرزاد برای پیدا کردن دوست باید تا سحر صبر کند! 

 تنها عیبش این است که باید به زبان مادری با هم صحبت کنند! 


        


    کلبه ها و خانه های روستایی بین راه، هم راهنمای خوبی برای حرکت بود و هم در 

 مناظر یکنواخت اطراف، تنوّع بصری ایجاد می کرد.


     

     

     

     

     

 

    کندوهای عسل، درختان میوه ( به ویژه به و ازگیل )، چارپایان اهلی و مرغ و ماکیان، 

 نشانـه های همـیشگی حیات در این منـطقۀ دور اُفتاده است که با حیـات انـسان های  

 ساکن در آن، پیوندی ناگسستنی دارد.


     

             

     

      

      

      

      

          

    خستگی جسمی وشاید روحی طنین (درغیاب مادر) باعث شد تا مراسم دوش سواری 

 او خیلی زودتر از همیشه شروع شده بیش تر دوام یابد!


     

     


    در نبود هُما، وضع پدر هم چندان بهتر از دختر نبود و نشانی از شادابی گذشته در چهرۀ 

 تورج نمی دیدی!


     

 

     هرگز حدیث حاضـروغایب شنیده ای؟    من درمیان جمع ودلم جای دیگراست!


          


    وقتی مهدی جهان دیده غایب باشد و تورج منصف محزون، بار سنگین شوخی ها و 

 شیطنت های گروه می اُفتد گردن مجید تقوی! حالا این وسط اگر نو رسیده ای بیاید و  

 مِصطَبۀ سالیان سال عقب داری موروثی اش را هم از وی مصادره کند، دستاویز خوبی 

 می شود برای ساعت ها خندیدن از ته ایلئوم!


     

       

 

    یک استراحت چند دقیقه ای درآفتاب پاییزی، توان گروه را چندین برابر و فرصت خوبی برای 

 رفع تشنگی فراهم می کند.  

  

     

     

     

     

  

    اگرچه گُل گشت گروه، بی دردسر و بدون مخاطره انجام شد، ولی مسافت زیادی درطول 

 راه پیمایی، پاکوب باریک و شیب داری به سمت درّه داشت، که درصورت بارندگی و لغزنده 

 بودن مسیر، بالقوّه خطرناک و حادثه آفرین می شد.


     

     

     

     

     


    نزدیک ظهر به محلّ از پیش تعیین شده برای توقّف و خاتمۀ پیش روی رسیدیم و بچّه ها 

 بی درنگ کار برپایی آتش و گرم کردن غذا را شروع کردند.


     

     

     

     

     

     

     

     


    مادر نیستم، ولی به خوبی می دانم، حتّی در بهترین شرایط هم، وقتی یاد جگر گوشۀ 

 تازه کوچ کرده ات بیفتی، نمی توانی احساست را پنهان کنی! برای شوهر از دست رفتـۀ 

 نگین ، زنده یاد محمّد فرّخ، طلب آمرزش می کنیم.  


     

     

    انجام کار خطایی که خود به خطا بودن آن واقفی، خطایی بزرگ تر است، به خصوص که 

 عاقلان پندت دهند و تو نشنوی! اشتباه دانستۀ حقیر درقرار دادن دو قوطی کنسرو لوبیادر 

 کنارآتش، و انفجار ناگهانی یکی ازآن ها، درست درلحظه ای که تصمیم به برداشتن آن ها 

 گرفـته بودم، اگرچه حادثۀ ناگواری به بـار نیاورد، ولی می توانست لـذّت گُل گشت یک روز  

 قشنگ پاییزی رابارنج فراموش نشدنی یک سانحۀ دلخراش خراب کند؛ که به مددحق این 

 گونه نشد. اگر بدانید که قوطی منفجرشده، باوجود کنکاش بسیار، هرگز پیدانشد و ناهید  

 برای تمیز کردن شیشۀ عینک خاله از ترشحات به شدّت چسبیدۀ محتوای کنسرو، دقایق 

 زیادی وقت و انرژی گذاشت، شاید بتوانید به عمق فاجعـه ای کـه از بغل گوش ما گذشت، 

 پی ببرید!


     


    بعد از صرف نهار، کار فرهنگی گروه ادامه یافت و در این میان سهم آقای علیزاده که با  

 صوت دل نشین خود ترانه های فولکلور گیلکی را با هم صدایی همسر هم سوی خود، 

 به زیبایی هرچه تمام تر اجرا می کرد، بیش از بقیّه بود.


     

     

     

 

    با خوردن چـای و میـوه و گرفـتن چند عکس یادگاری، حوالـی ساعت ۲ بعدازظـهـر، راه 

 بازگشت را درپیش گرفتیم.


     

     

     

     

     

     

     

     

     

    هرازگاهی درطول مسیر به درختان گردویی برمی خوردیم که مناطقی از دور تنۀ آن ها 

 را با ورقه هایی ازحلب پوشانده بودند. با توضیحات بچّه ها مشخّص شد که این کار برای 

 جلوگیری از بالا رفتن سنجاب ها و آسیب زدن به درخت و میوۀ آن صورت می گیرد!


     

                       

     

                       

     

     


    اگر فقط چند تا خوج (گلابی محلّی) از کلّ درخت آویزان باشد، باز هم منظرۀ قشنگی به 

 آن می بخشد که عکس نگرفتن از آن بی انصافی است. 


     

     


    تجلّی حسّ همکاری درکوه، این بار درکمک به جمع آوری محصول درختی که محلّی ها  

 آن را گاوه باقلا می گویند، بروز کرد وبچّه ها دقایقی از وقت خود را دراختیار اهالی منطقه 

 گذاشتند تا این غذای خوشگوار زودتر از روی زمین جمع شده به مصرف احشام برسد.


     

     

     

     

     

    دستگاه گوارش، یکی از دو سیستم فیزیولوژیک بدن انسان است که مقاومت در برابر 

 تحریکات آن، برای عموم مردم کار دشواری است. فرقی هم نمی کند، چه در آشپـزخانه 

 باشی چه در کوه، موقـع رفت باشد یا بی موقـع برگشت! و گاه ممکن است جلودار را به  

 عقب دار تبدیل کند!!


     

     

     

     

     

     

    حدود ساعت ۴ بعدازظهر به مبدأ حرکت رسیدیم و با سوار شدن به مینی بوس، راهی  

 رشت شدیم.


     

     

     

     

     


    در هنگام برگشت، درمینی بوس خانم نویری به نمایندگی از گروه مریان، از همراهی با 

 گروه ما اظهار خرسندی نمودند و به خصوص از نظم و استقامت کودکان قدردانی کردند.


         

 

    ایشان هم چنین آقای مهدی زاده را به عنوان کوه نورد نمونه در این سفر برگزیدند و 

 اظهار تمایل کردند که نام بُرده را با یک قرارداد چند صد مُفت دلاری به خدمت گروه مریان 

 درآورند!


         

 

 

    غافل از آن که :


      من نه آن رندم که ترک شاهـد و ساغر کنم    محتسب داند که من این کارها کـم تر کنم  

      عاشقان راگردرآتش می پسندد لطف دوست    تنگ چشمم گـر نظـر بر چشمۀ کـوثر کنم

 

                   

                       " هماره شاد و تن درست باشید " 

  

 

 

 

اگر چه نقش آماده سازی در کوهنوردی غیر قابل بحث است ولی در عین حال بدن انسان ممکن است در معرض سختی ها و فشارهای طبیعی قرار گیرد ، وزن ترکیبی بدن انسان و کوله پشتی فشار قابل ملاحظه ای را به روی زانوها ، پاها ، رانها و ستون فقرات  وارد می سازد که ورم مفاصل و دیسک کمر از نتایج آنها هستند. تعداد کوهنوردانی که از درد زانو و ناراحتی کمر می نالند کم نبوده و نباید آنها را کم اهمیت تلقی کرد. 

بنابراین بیشتر کوهنوردان و راهپیمایان خود را با باطومهای اسکی تلسکوپی مجهز می کنند که مهمترین تبلیغ برای این باطومها خود آنها هستند ،اگر چه استفاده از باطومها در پیاده روی و کوهپیمایی نمی تواند آسیب وارده به زانوها و مفاصل را التیام بخشد ولی برای جلوگیری و کاهش چنین صدمه هایی در آینده میتواند مفید باشد . با هر بار استفاده ازباطوم اسکی 5 تا 8 کیلوگرم سنگینی از قسمتهای پایین تر بدن کاسته میگردد که این معادل 13 تن در طول یک ساعت پیاده روی زمین مسطح میباشد و این مقدار در هنگام پایین آمدن از سرازیری به 34 تن میرسد.


 انتقال فشار از قسمتهای تحتانی به قسمتهای فوقانی بدن علاوه بر حفاظت از مفاصل ( زانوها) باعث پخش یکنواخت فشار میگردد که در نتیجه کوهنورد کمتر احساس خستگی می کند این یک حقیقت جالب توجه است که اگر در خلال یک برنامه متوسط با 4 ساعت صعود و 3 ساعت فرود از باطوم اسکی استفاده شود ، کاهش فشار وارده بر اندام تحتانی بدن بطور تقریبی به اندازه 200 تن مشاهده می شود.باطومها می توانند موقع پیاده روی هم مفید باشند ، آنها از طریق زیر به حفظ تعادل نیز کمک می کنند:

 1- در زمین های لغزنده و خیس

2 - روی برفی که وقتی که مسیر و راهها از برف پوشیده شده است

3 - روی خط الراس هنگام باد یا هوای طوفانی

4 - روی سنگریزه های سست یا تخته سنگها در زمین سخت و دشوار و یا در هوای بد و نامناسبی کهباطوماز سر خوردن جلوگیری میکند و از خطر احتمالی می کاهد


 نحوه استفاده از باطوم :

آهنگ منظم راه رفتن با باطوم ، نفس کشیدن را آرام مى‏کند و بنیه را افزایش مى‏دهد، در نتیجه در پیاده روى در سر بالائیها، ریه ‏ها بهتر کار میکند . استفاده از باطوم کشیدگى مفاصل و ماهیچه ‏ها را کم مى‏کند و بنابراین براى جلو گیری از کشیدگى پیشنهاد میشود . نتیجه استفاده ازباطومکشیدگى زانو را تا مقدار زیادی کاهش می‏دهد.


از صدمات شایع در استفاده از باتوم

در زمین مسطح : رولباطوم‏ها را طورى تنظیم کنید که با دستها زاویه 90 درجه را داشته باشند . هنگام اریب رفتن : در شیب پائین،باطومبلندتر و در شیب بالا، باطومکوتاهتر شیب به طرف پائین : طول باطوم را زیاد کنید تا از خم شدن جلوگیرى شود . شیب به طرف بالا : طول باطومرا کم کنید تا مطمئن شوید وقتى باطوم را زمین میگذارید بیش از حد کشیده نمى‏شود.

تنظیم طول: بارها ثابت شده است که مکانیسم قفل آن از پلیمرى است که 100% زنگ نمى‏زند و حتى در دماى پائین سریع و مطمئن تنظیم می‏شود . براى باز کردن حالت قفل شدگى قسمت بالا را بگیرید و قسمت پائین را به چپ بچرخانید، هر دو قسمت بالا و میانى را تا اندازه دلخواه بکشید . براى قفل کردن قسمت بالا را بگیرید و قسمت پائین را به راست بچرخانید. تغییر ساده (راکت برف) باتوم با چرخشى کوتاه میتوانید به آسانى سبد را بین تابستان و زمستان تغییر دهید. با چرخش به سمت چپ سبد از حالت ثابت خارج می‏شود. و به سبد زمستان یا تابستان تغییر پیدا میکند، با چرخش به راست سبد جدید ثابت می‏شود .

منبع: وبلاگ جمعیت البرز سبز


      صعود تامامی      

 

 

     



    فتح للندیز در 11.11.11 

 

     



                                          عیب های ما چون تپـّه اند، 

                               مـا از تپـّۀ  خـود بـالا می رویــم 

                         وبرفرازآن جُزتپـّۀ دیگران چیزی نمی بینیم ! 

 

    دوّمین کوه پیمایی مشترک و مختلط دوگروه کوبا و GLX ( که کم کم نیاز به نامی واحد 

 برای آن ها احساس می شود) درروزجمعه بیستم آبان ماه ۱۳۹۰ درشرایطی استثنایی 

 و کاملاً غیرقابل پیش بینی انجام شد.


     


    تا روز قبل از حرکت، به دلیل شرایط نامساعد جوّی و وجود یک سری مشکلات شخصی، 

 به ویژه سرماخوردگی تعدادی از اعضای گروه، تنها ۱۱ نفر در فهرست انتظار برای صعود قرار 

 داشتند، بنابراین تصمیم گرفتیم از خودرو VAN آقارضا به جای مینی بوس استفاده کنیم؛ 

 امّا درساعات آخر همه چیز دگرگون شد و با اضافه شدن ۸ نفر دیگر به لیست نهایی، جمع 

 ۱۹ نفره برای دوّمین صعود پاییزه رقم خورد؛ و باز هم تعداد خانم ها بیش تر از آقایان!


     

 

    به جز افزایش ۷۲ درصدی جمعیّت در واپسین ساعات، این صعود از جنبه های دیگری نیز 

 جالب توجّه و منحصر به فرد بود. اولاً هرچه منتظر ماندیم، نه صدای VAN آقارضا را ازداخل 

 کوچه شنیدیم، نه صدای خودش را از پشت گوشی تلفن! دراتّفاقی نادر، ظاهراً هوشیاری 

 آقارضا به تسخیر شکرخواب صبوح درآمده بود! و بدقولی ایشان موجب شد تا همگی سوار 

 برخودروهای شخصی خود، راه سفر را درپیش بگیریم و دعای آقا تورج را که تا ساعتی قبل 

 قراربود رانندۀ تنها خودروی شخصی همراهی کننده با خودروی جمعی ما باشد، مستجاب 

 کنیم!


     

 

    قبل از ساعت ۸ با ۴ خودرو و ۱۷مسافر به ماسوله رسیدیم، که ناگهان سروکلّۀ خودروی 

 پنجم هم پیدا شد! و آقا بابک سوار بر یک L90 مشکی متالیک جدید البیع، به همراه یک 

 مهمان خارجی از طایفۀ اِناث به جمع ما اضافه شد!


     


    ورود تامامی ایچیکی [ Tamami Ichiki ]، دخترچشم بادامی ۲۵ سالۀ ژاپنی 

 به جمع ما، درنوع خود اتّفاق بدیعی بود و توانست گروه کوچک کوهنوردی ما را تا آن سوی  

 مرزهای کشور گسترش دهد و البتـه بی شک این مهم را مدیون بابک هستیم.


     


    تامامی همچنین ناخواسته باعث حضور بابک در این جمع شد؛ زیرا آقای طالب خانی تا 

 روزقبل، به دلیل کشیک بودن خانمش، دل و دماغ همراهی بامارا دراین سفر نداشت ولی 

 تلاش برای حُسن انجام وظیفه درمسئولیّت میزبانی، او را به این کار واداشت.


     

 

    ازجمع ۲۰ نفرۀ صعـود قبلی، ۱۵ نفر حاضر و ۵ نفر غایب بودند؛ وخانم ها اِشتـرکا، شبان، 

 سیّارثابت، محمّدی و نبی زاده هریک به دلایلی ازهمراهی باجمع باز ماندند. درعوض گروه 

 پذیرای سه یار جدید بود : 

  

 

                             خانم عالیه هوشنگی ، خالۀ گرانقدر بنده


     


                          

                               آقای سینا قربانی ، خواهر زادۀ ارشد ابی


     



                          و خانم شهرزاد فخر رحیمیان ، دختر گرامی آقای فخر

 

       

 

  که به همراه میهمان خارجی ما، تامامی، و ۱۵ یار قدیمی، ۱۹ کوهنورد مصمّم این صعود 

 را تشکیل میدادند. صعودی که به پاس حضور یک جهانگرد جوان ازشهر Fukuoka ژاپن،  

 به نام او، صعود TAMAMI نام گرفت.


     

 

    ساعت ۸ بامداد حرکت ازماسوله به سمت دشت للندیز شروع شدکه ۲۰ دقیقۀ اوّل در 

 یک مسیرانحرافی و اشتباه صورت گرفت و به بن بست غیرقابل عبوری ختم گردید.


             

 

    از همان ابتدا صُعوبت راه نسبت به مسیر کوروبار، برای عدّه ای ازخانم ها که در صعود 

 پیشین نیز شرکت داشتند، کاملاً مشخّص بود؛ خصوصاً اگرمثل خانم بنده برای اوّلین بار، 

 سنگینی بارکوله را بر دوش خود احساس می کردند! 


     


    خان اوّل درگذراز مسیر شیب دار رودخانه و عبور ازراه باریک و نسبتاً دشوار فوقانی آن، 

 با همّت همه و کمک کوهیاران جوان، به سلامت طی شد.


     


    خان دوّم، عبورازیک پُل چوبی دست ساز در مجـاورت آبشاری کوچک بود که پنجه های 

 خیس خود را بر روی صخـره ای صاف و ستـبر تـکیـه داده و آهـسته پایـیـن می آمد! اگـرچه 

 عیالات بزرگـوار بنده و آقا تـورج، به دلایل کاملاً محرمانه و البـتّه صددرصد منطقی، معـمولاً  

 عبور از زیرگذر پُل ها را ترجیح می دهند! 


     

     


    با رسیدن به بنای یادبود کوهنوردِ درگذشته، گروه برای صرف صبحانه در فضایی محصور 

 با سیم خاردار جمع شدند تا ضمن استراحتی کوتاه، باز به تماشای هنرنمایی آتش افروز 

 گروه، ابی چای ساز، بنشینند و از اشربۀ داغ مطبخ او بنوشند.


     

     

 

    پس ازصرف ناشتایی دوباره به راه اُفتادیم و از دامنۀ جنگلی کوه عبور کردیم. جنگلی با 

 درختانی نیمه عُریان وخشک، شاخه هایی تکیده وبرگ هایی فروریخته بربستری ریمناک 

 و سرد، که درآن برف و گِل باهم درآمیخته و بر سبزی مُحقّرو کم جان اطراف لبخند تمسخر 

 می زدند!


     

     

     


    هرازگاهی شعشعۀ نوری می دیدی که عاجزانه از لابه لای تنۀ بلند و شاخه های لُخت 

 درختان جنگل، چشمکی به تو می زدند که بهـار را از یاد نبری! و نیـز درختانی خودنمـا را، 

 که ازاین رنگ طبیعی برای high-light کردن موهای سبز برجای مانده بر قامت خویش،به 

 رایگان بهره می بردند!

     

     

     

     

    و امّا تنها سبزینه های پابرجای این طبیـعت خشن، خـزه های سمج و لزجی است که 

 اثاثیـۀ زندگی انگلی خود را، بی واهـمـه از حُـکم تخلیـۀ صاحب خانه، بر پـیـکر مهمـان نواز 

 درختان باوقار جنگل و تخته سنگ های مرطوب اطراف می گسترانند!


     

     

 

    بارندگی های مداوم و نسبتاً شدید درچند روزگذشته، که تا ۴۸ ساعت قبل ازصعود نیز 

 ادامه داشت، مسیر حرکت گروه را کاملاً گل آلود و لغـزنده ساخـته بود و عبور از این دامنۀ 

 برف گیر وگل آلود، به ویژه درکوره راه های تنگ و مُشرف به درّه های عمیق، سوّمین خان  

 پُرمُخاطره و هولناک این مسیر بود که با هوشیاری و دقّت بچّه ها طی شد.


     

     

     

     

    با گذر از دوّمین ممرّ رودخانه، خان چهارم مسیر هم سپری شد. درتمام طول این سفر،  

 تلاش مردان درحمایت از زنان و کودکان گروه، وکوشش خانم ها درهمراهی و همگامی با 

 آقایان، واقعاً ستودنی و بی نظیر بود.


     

     

 

    سربالایی نفس گیر بعد از عبور از رودخانه را می توان خان پنجم مسیر دانست؛ خانی  

 که بالآخره ناهید را به تعویض کولۀ سنگین خود با کولۀ سبک سینا راضی ساخت!


     

     

 

    با اوج گرفتن مجدّد، مناظر زیبای دیگری جلوه گر شد که هر عکّاس حرفه ای و آماتـوری  

 را به گرفتن چند عکس از آن تحریک می کرد: 

 

     

                   ازگیل های وحشی بر انتهای شاخه های خشک و بی برگ 



     

                               چشم انداز دیدنی دیگری از شهر ماسوله



     

                          گلی زیبا و لطیف در دامان طبیعتی چَغَر و زُمُخت



        

                                   دورنمایی از قلّۀ برف گرفتۀ کلّه قندی 

 

 

    اگر برقراری ارتباط با تامامی را خان ششم بخوانیم، بابک و شهرزاد دشواری کمتری برای 

 عبور از آن داشتند!


      

                     

     

 

   با پرسش از تامامی دریافتیم که نام او در زبان ژاپنی به معنی مُروارید  است و جالب

 این که این واژه در زبان ما نیز از اسامی دخترانه به شمار می رود.

                        

      

     

     

         نام خانوادگی و نام " تامامی" به قلم خود او به دو زبان انگلیسی و ژاپنی                           

 

    بقیّۀ راه را تا رسیدن به للندیز می توان برای خالی نبودن عریضه خان هفتم نامید که در 

 مسیری هموار و بی دغدغه طی شد. زیبایی خارق العاده قلّه های پوشیده ازبرف، به ویژه 

 تُروشوم و گردسایه، که دورنمای آن ها از این گذرگاه به خوبی قابل رؤیّت بود، از چشمان  

 تیزبین عکّاسان گروه، به خصوص بابک، دور نماند تا خاطرات این سفر را ماندنی تر سازد.

     

     

     

     

     

 

    پس از قریب ۳ ساعت کوه پیمایی، ساعت ۱۱,۲۰ صبح با عبوراز گِل و لای انتهای مسیر، 

 به دشت وسیع و بدیع للندیز رسیدیم. 


     

     

     

     

    دشتی پوشیده ازبرف، امّا همیشه زیبا و سبز، درهر فصلی که بیایی! سبزه هایی که با 

 وساطت خورشید برای خوشامدگویی به خیل میهمانانشان از زیر برف بیرون آمده بودند؛ و 

 گلّۀ گوسفندانی که به عشق دیدار این سبزه ها، مسافتی طولانی را درنوردیده بودند!


     

     

     

     

     

    بچّه ها با رسیدن به این مکان، همچون زندانیان از بند رسته، سر از پا نمی شناختند و 

 بی درنگ شروع به بازی و درست کردن آدم برفی کردند.


     

     

     

     

    بزرگ ترها، ابتدا کمی مقاومت کردند! ولی بالآخره خجالت را کنار گذاشتند و با تسلیم در 

 مقابل خواسته های کودک درون، خود را از تنش های زندگی ماشینی وارهاندند!


     

     

     

  

    آفتاب درخشان، هوای پاک، دمای مطبوع، محیـط آرام، طبیعت بکر، صدای زنگوله ها 

 و بوی محبّت؛ این ها همـۀ چیزهایی است که در این دشت مرتفع احساس می کنی،  

 می بینی، می شنوی و استشمام می کنی؛ بی آن که آزار بـبـیـنی! و لذّت می بری، 

 بی آن که آزار برسـانی!


     

     

     

 

    مادربزرگ، دختـر، نـوّه ... سه نسل با سال ها اختلاف سنّی! کمتر موضوعی است که 

 بتواند کانون مشترک علائق این سه نسل با یک دیگر باشد؛ آن ها را با هم در خود جای 

 دهد و در کنار هم خشنود سازد؛ ولی کوه این توانایی را دارد! 


     

     

     

 

    لبخند می زنی، می خندی و می خندانی، خوش حالی از این که دخترت آن قدر بزرگ 

 شده که با تو به این سفـر بیاید، پای پـیـاده؛ و شادی از این که شـادی را هـدیه کردی به 

 همنوع خویش، بی آن که زبانش را بدانی!


     

     

     

     

     

    ساعت ۱۲ ظهر، خوردن نهار شروع شد و مأکولات ازکوله ها بیرون جست و طبق معمول، 

 شعلۀ آتش اُجاق چند منظورۀ اِبی زبانه کشید تا هم غذا گرم کند، هم چای طبخ کندو هم 

 در حدّ مقدورات، لباس های خیس بچّه ها را بخشکاند.


      

                                 

     

      

                                 

    بعدازنهارهم بازی بچّه ها ادامه داشت واین بار سگ ها دراولویّت بودند. صهبا برای اینکه  

 ازقافلۀ مترجمین زبان عقب نماند،درمعرّفی این موجود به تامامی می گفت:" !Dog! Dog "


     

 

    به فرمان آقای فخر،سرپرست وجلودارمحترم گروه، رأس ساعت ۱,۱۷بعدازظهر، نزول به 

 سمت پایین آغازشد و اعضای گروه، کوله بر دوش و عصا دردست، راه ماسوله را در پیش 

 گرفتند.


     

     

     

     

    با وجود تامامی، شهرزاد فرصت خوبی برای تمرین زبان پیدا کرده بود؛ اگر چه تامامی  

 انگلیسی را دست و پا شکسته تر از ما حرف می زد!

     

     

     

     

     

     

    

    با این که اغلب اوقات در کوه نوردی، مسیر برگشت همان مسیر رفت است، ولی زاویه و 

 اُفق دید کوه نورد در دو مسیر رفت و برگشت، لااقل از نگاه دوربین عکّاسی، با هم متفاوت 

 است و این موضوع، زیبایی این سفر مفرّح را دو چندان می کند.


     

     

     

     

     

    

    لغزندگی های مسیر کوه پیمایی، معمولاً درهنگام پایین آمدن گروه، زحمت بیشتری برای 

 آن ها ایجاد می کند، به خصوص اگر فردی در گروه نگران سُر خوردن و اُفتادن باشد! و افرادی 

 درپشت سر آمادۀ خندیدن!


     

     

 

    با این که روحیۀ تعاون و همدلی مثل همیشه در تک تک اعضای گروه عالی و مثال زدنی 

 بود، ولی این بار نقش مهدی و اِبی بسیار پُررنگ تر و شاخص تر از بقیّه نشان می داد، آن 

 چنان که بدون کمک آن ها، امکان عبور بچّه ها و خانم ها از برخی موانع، تقریباً غیر ممکن 

 به نظر می رسید. 


     

     

     

     

     

     

     


    مشتریان زیرگذر پُل چوبی در راه بازگشت به مراتب بیشتر از مسیر رفت بودند که شاید 

 دلیل آن، خستگی بیشتر و تمایل کمتر به ریسک بوده باشد!


     


    با عبور از آخرین موانع، ساعت ۳,۴۵ بعدازظهر به ماسوله رسیدیم و سوار بر خودروهای 

 شخصی خود، به طرف رشت حرکت کردیم.


     

     

     

     

     

            

    درآخرین ایستگاه و پیش ازخداحافظی، عکس هایی به یادگار گرفتیم و مصاحبۀ کوتاهی 

 با تـامـامی ترتیب دادیم تا این خاطرۀ یک روزه برای همیشه در ذهن او و دوستان ایرانیش 

 زنده بماند.


    

    

     

       

        یک روز رسد غمی به اندازۀ کوه   یک روز رسد نشـاط انـدازۀ دشت 

      افـسانۀ زنـدگی چـنـیـن اسـت بـدان  درسایۀ کـوه بایـد از دشـت گـذشت    

 

     طبعتان چون کوه، بلند و فضای سینه تان چون دشت، وسیع باد !                      

                 

 

                            

      

     

         

         

      

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

        صُعود طنین  

  

 

         (  نخستین کوه پیمایی خانوادگی کوبا )

 

   


          

 برای کسی که آهسته و پیوسته می رود هیچ راهی دور نیست ! 

 

    بالآخره هرچه صبرکردیم، باران نیامد که نیامد! تا به لطف خدا و همّت بچّه های خوب و 

 باانگیزۀ دوگروهِ تازه به هم رسیده، اوِّلین کوه پیمایی مشترک خانم ها وآقایان ورزشکار در  

 کمیتۀ ورزشی بیمارستان آریا (کوبا) و گروه گردشگری GLX شکل بگیرد. 


   


    بامدادروزجمعه ۲۲ مهرماه ۹۰ ، باوجود پیش بینی های نااُمیدکنندۀ اینترنتی و تفسیر 

 و تحذیرهـای دوستان و دشمنان اونترنتی! درمورد اوضـاع نابسامان جوّی و احتـمال ریزش 

 شدید باران، کوهنوردان مصمّم دوگروه بین ساعت ۶ تا ۶,۳۰ درمیدان جهاد گردهم آمدند.


   


    متأسّفانه شامگاه روز پنج شنبه خبررسید که مینی بوس KARSAN تعیین شده برای  

 سفر، دچار نقص فنّی شده و ما ناچارشدیم با طرحی ضربتی ازیک مینی بوس IVECO 

 مدل بالا با راننده ای حرفه ای، ویژۀ مسابقات رالی فرمول یک، استفاده کنیم !!  

    به ضرب و زور گردش چرخ دنده های مستهلک و موتورداغ کردۀ خودرو والبته بااستعانت 

 از اورادو اذکار پی درپی سرنشینان آن! سرانجام ۱۸ مسافر ریزو درشت این وسیلۀ نقلیۀ 

 بی نظیر، حوالی ساعت ۸ صبح به مبدأ حرکت، یعنی شهرتاریخی ماسوله رسیدند تا به 

 اتّفاق هم صعود به ارتفاعات کوروبار را آغاز کنند.


   


    ازآنجاکه بسیاری از همسفران، نخستین کوه پیمایی کلاسیک خودرا تجربه می کردند، 

 ذکر چندنکته ازاُصول اوّلیّۀ کوهنوردی درابتدای راه لازم بودکه این وظیفه به عهدۀ پُرگوترین 

 عضوگروه، یعنی بنده گذاشته شد! 


   

     

    نفرات این صعود عبارت بودند از : 

                

                    آقای فریدون فخر رحیمیان [سرپرست و جلودار گروه]


   


                                

                              

                                      آقای رضا (بابک) طالب خانی


   

 



     آقای ابراهیم مهدی زاده [کوهیار] و همسرایشان، سرکارخانم زهرا ( الهام ) اِشتِرکا


   




      آقای مجید تقوی [عقب دار] و همسر ایشان، سرکارخانم زینب ( پروانه ) نبی زاده 


   




                آقای مهندس حامد فرّخ و همسرایشان، سرکارخانم مینا فرّخ


   

 



                        سرکارخانم فردوس حامدی مبرّا ( خاله طیّبه ) 


   

 



                                      سرکارخانم نگین سیّار ثابت


   




                                      سرکارخانم لیلا شبان


   




      آقای مهندس حسن ( تورج ) مُنصف به اتّفاق همسرایشان، سرکارخانم هُما فرّخ


   

                           و دو دسته گل منصف، طراوت و طنین

   

   




           بندۀ شرمنده محمّدصادق ( نظام ) مهران به همراه عیال واجب الاطاعة،

                                سرکارخانم صدّیقه (ناهید) میرمیناچی


   

                                              و جان بابا، صهبا  

   




           و بالآخره آقای مهدی جهاندیده و همسرایشان، سرکارخانم مژگان محمّدی


   

 

 که کمی دیرتر و از محلّ توقّـف گـروه جهت صرف صبحانه، به ماپیوستند تاجمع ۲۰ نفرۀ ما 

 برای فتح پاییزۀ کوروبار تکمیل شود.

    دراوّلین استراحتگاه، به روال گذشته بازهم اِبی آتشی افروخت و چایی دم کردتا گلویی 

 از تشنگان تر کند و گرسنگان وخستگان را جانی دوباره بخشد و به طیّ طریق پُرنشیب و  

 فراز کوه امیدوار سازد.


   

   

 

    هوای خنک و فـرحبخش کوهستان درابتدای نیمـۀ دوّم سال، در زیر نگاه اخم آلود امّا به 

 غایت دوستانۀ آسمان، محیطی آرام و دل انگیز را برای قـصدکنندگان این صعـود پدید آورد ؛


   

   


 صعودی که به پیشنهاد سرپرست محترم گروه، جناب آقای فخر، وقبول سایر اعضاء، به نام 

 کوچکترین فرد صعود کننده، "طنین" نام گرفت.


   

 

    تا روز قبل ازصعود، حتی خوش بین ترین آدم هم نمی توانست پیش بینی کند که باهم  

 رساندن این گروه ناهمگون به آخر مسیر، آن هم دراین شرایط جوّی ناپایدار، ممکن باشد!  

 ولی تلاش خستگی ناپذیر و ارادۀ آهنین اعضای گروه، این احتمال ضعیف را قوّت بخشید و 

 ثابت کرد که نیرویی فراتراز قوای عقلانی و منطق هم وجود دارد که عُرفا اسمش را عشق 

 گذاشته اند! 


   


    امّا همین عُرفا معتقدند :      به کــوی عـشـق مـنـه بی د لـیـل راه قــدم 

                                                         که من نمودم به خویش صد اهتمام و نشد  

    و اَلحَـق که دلیل راه ما آشنای کوی عشق بود و به نحوی شایسته توانست مسئـولیّت 

 توأمان سرپرستی و طلیعه داری گروه را باسالم و به موقع رساندن تک تک اعضای گروه به 

 اوج قلّه، به انجام رساند.


   


    سرقـدم های متناسب آقای فخر با مجموعۀ گروه، توقّف های کوتاه جهت رفع خستگی

 اعضاء و حرکت دادن دوباره و به موقع آن ها سبب شد که حوالی ظهر به فتح کوروبار نائل

 شویم.


   

   

   


    درطول مسیر، مناظر بدیع و چشم اندازهای زیبای کوه در فصل پاییز، دیدنی وتابلو های

 بی بدیل نقّاش طبیعت با هر قیمتی خریدنی بود! تابلوهایی که با ترکیب رنگ های سبز،

 زرد، نارنجی، قرمز، قهوه ای و ...، هر بینندۀ بی ذوقی را به تحسین و هر هنرمند توانایی

 را به تمکین وامی داشت!


                   

    

                      

          


    دربین عکّاسان، مثل همیشه سهم اِبـی برای ثبت و ضبط و جاوید نگاه داشتن این

 زیبایی ها و انتقال آن به نسل های آینده، بیش از سایرین بود.


   

   

     

    از دیگر مناظر دیدنی و بدیع این سفر، کوله پشتی آقا تورج بود که با ابتکار و اعتماد به 

 نفس ذاتی این موجود عجیب الخلقه، از واژگـون سازی و تغییر کاربری یک ساک مـعـمولی 

 ایجاد شده بود! بیخود نیست که برو بچّه های گروه GLX چپ و راست شعار می دهند : 

                آقا تورج دوسِت داریم ... آقا تورج دوسِت داریم ...

  

  

     

    بارسیدن بچّه ها به مقـصد، بلافاصله بساط غذای رهپویان گرسنه، که دیگر توانی برای

 راه رفتن و حتّی حرف زدن نداشتند، گسترده شد و جملگی به تناول آنچه درکوله داشتند،

 مشغول شدند.


   

   


    باوجود هوای آفتابی و مطلوب قلّه، بازایـستادن ناگهانی گروه به دنبـال چندین ساعت

 کوه پیمایی، که با تعریق فراوان و صرف انرژی زیادی همراه بود، موجب احساس سرما و

 لرز در عدّه ای از همسفران شد و لباس های گرم داخل کوله ها را به کمک طلبید!


   

   


    درزمان استراحت بچّه ها، گـلّه های پُرتـعداد بـُز و گوسفند، با آوای آشنا و دل نشین

 زنگوله های گردن آویز میش های باردار، به چراگاه های سرسبز منطقه سرازیر شدند.


   

   


    سگ های گلّه اگرچه دورادور نیم نگاهی به خیل چارپایان تحت الحفظ خود داشتند،ولی 

 چشم پوشی از باقی ماندۀ مائدات آدمیزاد هم برایشان کار دشواری بود! به خصوص اگر با 

 کودکان فعّـال و پُرنشاط گروه، همبازی شده باشند!


   

   

   


    باتلاش بابک و مـجید و ابی، هیـزمی و آتشی تهیّه شد و چای داغی فراهـم آمد تا با

 نوشیدن آن، انرژی لازم برای نزول، در تن و جان اعضای گروه ذخیره گردد.


   

   

   

   

 

    معمولاً چای را با قند یا آبنبات می خورند. ابتکار دیگر آقا تورج، معرّفی محصولی جدید از 

 فرآورده های طبیعی به جای شکـلات کـاکـائو بود که به دلایل امنیّتی چندان مورد استقبال 

 بچّه ها قرار نگرفت!!  " بابا تو دیگه کی هستی؟! "


   

 

    با شروع تغیـیـرات جوّی و نگرانی از تحقّق پیش بینی هـواشناسی، بچـّه های گـروه با

 نظر آقای فخر شروع به بستن کوله ها و جمع آوری وسایل نموده پس ازگرفتن چند عکس 

 یادگاری، عزم نزول کردند.


   

   

   


    در سرتاسر مسیـر بازگشت، مـه غلیظی رو در روی بـچّه ها قرار داشت که غـوص درآن،  

 نه تنها باعث دلهره و تشویش خاطر کسی نشد، بلکه بر تنوّع زیبایی های این سفر افزود

 و لذّت کوهگردی را دوچندان کرد.


   

   

   


    و البتّه همین مِـه فرصت مناسبی هم برای بعضی از خانم ها ایجاد کرد که در استـتـار آن، 

 دقایقی را به فعّالیّت سرشتی چُچـاق چینی مشغول شوند! غافل از این که چشمان تیزبین 

 اِبی همه جا سایه به سایه در تعقیب آن ها است!


   


    در راه برگشت، هرجا که لازم بود، به صلاحدید سرپرست گروه، مکثی مقصور برای تجدید  

 قوا منظور شد تا نفسی بالا آید و شکم چره ای پایین رود!

     

    

   

        


    هدایت صحیح و اُصولی جلودار، درهردو مقام فراز و فرود، به راحتی توانست فاصلۀ سنّی

 ۵۸ ساله را بین کهترین و مهترین فرد گروه بپوشاند وترکیب یکدستی برای حرکت ایجاد کند.


   

 

    طنیـن کوچولو با ۵ سال و نیم سن، کوچک ترین و مادربزرگش، خاله طیّبه با ۶۲ سال و ۸

 ماه، بزرگ ترین کوهنورد این صعود بودند.


   

   

    نزول بی دردسر گروه تقریباً دو ساعت به طول انجامید و حدود ساعت ۴ بعدازظهر همگی 

 سالم به ماسوله رسیدیم و ازآن جا بود که دشوارترین مرحلۀ سفر آغاز شد! ... انتظار!

   

   


    نزدیک به یک ساعت منتظر راننده ای ماندیم که با هربار سفر به چنین مکانی، یک سال

 ازعمرمینی بوس و دوسال ازعمر مسافران بخت برگشتـۀ آن می کاست. همان جا دریافتیم

 که سرعت پایین آمدن driver منحصر به فـرد ما از سراشیبی جاده، تفـاوت محسوسی با 

 بالارفتن وی ازسربالایی همان جاده ندارد و تنها فرق رفت وبرگشت، جایگزینی بوی سوختِ 

 لنتِ ترمز با بوی دود اگزوز از یک موتور درحال انفجار است!

    به هر تـقدیر اوّلین کوه پیـمایی خانوادگی مشترک دو گـروه، با خاطره ای خوش به پـایـان  

 رسید و فردای آن روز، همه از زمان و مکان صعود بعدی می پرسیدند! و عـدّه ای نیز با خرید 

 تجهیزات پایۀ کوهنوردی، از هم اکنون خود را برای فتح للندیز آماده می کنند.


   


    کوروبار برای خیلی از یاران ما نخستین تجربۀ کوهنوردی کلاسیک بود؛ همانطور که برای 

 من نیز کوه پیمایی درتیرماه ۸۸ از همین قلّه آغاز شد و تاکنون سه بار در سه فصل مختلف 

 سال تکرار شده.


   

   

  

    نبردهای زندگی همیشه به نفع قوی ترین ها پایان نمی پذیرد ،  

    بلکه دیر یازود بُرد با کسی است که بُردن را باور دارد !                     

  

                          " شاد وسرافراز وهمچون کوه اُستوار باشید "

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به درخواست جمعی از دوستان برنامه صعود مهر ماه به یکی از ارتفاعات ماسوله بصورت گل گشت و صعود خانوادگی خواهد بود تاریخ صعود 22 مهر ماه می باشد از علاقه مندان دعوت می شود جهت ثبت نام حداکثر تا تاریخ دوشنبه 18 مهر ماه به دفتر کوبا (بیمارستان آریا) مراجعه نمایند.