X
تبلیغات
رایتل

                     تـقــــــــــــــــــــــد یــر 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

  

                              DESTINY                                                                                   

     

      گزارش سفر بَرزِکوه به قلم میرمحمّدعلی مهران     

 

    



       کوهی است که دیده آفرین گفت همی       شاعر به مَثــــَــــل خُلد برین گفت همی 

 

       چـون بـاطـن آن بجـُـسـتم انـدر دل خود     اســرار نگـــــفـته ی زمـین گفت همی 

 

 

    تقدیر روز ازل، حتی خیلی خیلی پیش تر از انفجار عظیم ( Big bang )، چنین بود که 

 همگی  ما در این روز، یعنی جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۱ ( برابر با 13 آوریل 2012 )، طبق 

 قرار و برنامۀ از پیش تعیین شده، گـرد هم آمده و عازم نَوردی دیگر، این بار در بَــرزِکــوه 

 شویم.


    

 

    برزکوه بخشی از ارتفاعات البرز غربی از توابع شهرستان رضوانشهر می باشدکه برای  

 رسیدن به مقصد ابتدا می بایست از رضوانشهر به روستای اَرده عازم می شدیم. 

    قرار قبلی براین بود که همۀ افراد رأس ساعت ۵ صبح مقابل بیمارستان آریا جمع شده 

 البتّه پس از کمی پس و پیش شدن زمان و منتظر ماندن، حرکت کنیم. بنده نیز طبق روال 

 همیشگی خود تا صبح بیدار بوده حدود ۴,۵ صبح با کولۀ پُر ازچای! ابتدا به خانۀ برادر گلم 

 رفته تا از آنجا به جمع بپیوندیم. 

    تقریباً سر موعد مقـرّر به جلوی درب ورودی آریـا رسیده و به محض دیدن محـوطۀ بزرگ 

 بیـمارسـتان و تابلوی آن، از شما چه پـنهان که چه نفرت ها در من زبـانه نکشید. نفرت از 

 سرمایه داری، از بیماری، بهره کشی، تحقیر، چاپلوسی، منافع شخصی و ... بماند.


    

 

    اوّلین فردِ باوجود و وقت شناسی که به چشمم خورد آقای حامد فرّخ و همسرشان، و 

 بعد البتّه دوستان ایشان، آقای عالی زاده و خانم عبّاسی بودند. دو مینی بوس هم ازقبل 

 آنجا بوده وچندین تن دیگر ازجمله آقای مهدی جهان دیده ودوستانشان، آقای فریدون فخر 

 و آقای همّتی نیز از جملۀ وقت شناسان بودند.


    

 

    خوب است قـبل از ادامـۀ نگارش، ابـتدا اسامی گـروه را که در نهـایت شـامل ۲۷ نفـر 

می شدیم، در ذیل یادآوری کنم:  

    ۱ - آقای مهدی مرزی ( سرپرست و راهنمای گروه ) 

    ۲ - آقای هادی مرزی ( جلودار ) 

    ۳ - آقای مهدی جهان دیده 

    ۴ - آقای سجّـاد محمّدی 

    ۵ - آقای مهـرداد آقایی 

    ۶ - آقای غلامرضا قربانی 

    ۷ - آقای سـینا قربانی 

    ۸ - آقای احمد همّتی  

    ۹ - آقای ابراهیم مهدی زاده 

    ۱۰ - آقای بهنام برومــند 

    ۱۱ - آقای فریدون فخـر رحیمیان 

    ۱۲ - آقای حامد فــرّخ 

    ۱۳ - سرکار خانم میــنا فرّخ 

    ۱۴ - آقای دکتر میر محمّد صادق مهران 

    ۱۵ - سرکار خانم ناهید میرمیناچی 

    ۱۶ - سرکار خانم صهـبـا مهـران 

    ۱۷ - علی مـهـــران 

    ۱۸ - آقای مهدی عالی زاده 

    ۱۹ - سرکار خانم سولماز عبّاسی 

    ۲۰ - سرکار خانم زهرا مؤمن پور 

    ۲۱ - سرکار خانم سارا صفری 

    ۲۲ - آقای رضــا جـهانی 

    ۲۳ - سرکار خانم عادله نیک پور 

    ۲۴ - سرکار خانم النـاز جهانی 

    ۲۵ - سرکار خانم آتـنا مهـرافشـان 

    ۲۶ - آقای هـادی دادرس  

    ۲۷ - آقای مجید تقـوی 

 

    این بار گروه کوبار با اعضای اصلی، مهمانان، متأخّرین و غایبین! ... عازم کوه پیمایی و 

 سفری دیگرند. درآن تاریک روشن هوا، انتظـار جمع برای پیوستن نفـرات، فرصتی بود که 

 کنار جاده و جلوی محلّ قرار، عکس هایی نیز گرفته شود.


    


    از همان ابتدا زمزمه هایی که شنیده می شد، حول و حوش هوای اینـترنتی بود؛ و بر 

 طبق پیش بینی های هواشناسی اکثراً بر این باور بودند که از فلان جا و یا از فلان زمان 

 باران در پیش داریم. این که نم نم است، کم کم است، درحدّ شبنم است، باران غم و یا 

 رگبار ماتم است ...


    

 

    حدود ساعت ۵,۵۵ صبح حرکت آغاز و به سوی تقدیر این روز خود رهسپار شدیم. این 

 سفررا ازهمان ثانیۀ اوّل بایاد دکتر چه گوارا دردلم آغاز کردم، که درجوانی باموتورسیکلت  

 اوراقش سفری افسانه ای به تمامی قارّۀ آمریکای لاتین داشت.


    

   

    


    من با اشارۀ برادرم جایـم را عوض کرده و پشت سر رانـنده مشغـول نوشتن مخـتصر و 

 تیتروار برخی وقایع و ساعتها شدم. آقای مهران نیز از فرصت ها استفاده نموده و شروع 

 به گـرفتن عکس هـایی از افـراد در داخل ماشـین نمودند.


    

    

    


    


    بعـضی بـچّه ها هم بـه نوعی بی خوابی خود را جبران نموده و چُرت شیـرین اوّل صبح

 را گرامی داشتند. آقای جهانی نیز درصندلی بغلی نشسته بودند وگهگاهی باهم صحبت

 می کردیم.


    

 

 

   آسـمان آبـی و شَـط آبـی و دریـــا آبـی     روزمن تیره چوشبهاست شبت مهتابی 

   از سر بد قلقی دست طبیعت به تو داد     خواب خوش بادل آرام به من بیخوابی    

 

    از پنجرۀ بخارگرفتۀ ماشین نیز که بعـضی وقت ها به چشم اندازهای مُـزخرف بیرون و 

 اطراف نگاه میکردم، جُز برغمم نمی افزود. مُضاف برآن، البتّه با این جادّه های استاندارد 

 و فوق مُدرن و هم چنین رانندگانی بافرهنگ و کارکشته!!  بگذریم ...


    


    

 

    شروع بارنـدگی خفیـف حوالی ساعت ۶,۵ بود که بـه نزدیکی غـازیان و انـزلی رسیده 

 بودیم. آقایان مهدی و هادی مرزی هم از انزلی به جمع ما پیوستند.


    


    دراین اَثناء مینی بوسی که حامل سرپرستان گروه و بقیّۀ افراد بود، معمولاً از ما پیشی

 گرفته وجلوتر حرکت می کرد. بعضی مواقـع هم که به هم می رسیدند به رسم ایرانی ها

 چند تا بوق با یکدیگر مبادله می کردند.

    از حومۀ انزلی و به خصوص بعد از آن، مِه صبحگاهی و غبارباران بیشتر شده و موقعی 

 که آنجا را به سمت رضوانشهر ترک کردیم برشدّت آن افزوده گردید. کم کم نمونۀ ابرهای 

 سیاه و کبود بی پدر و مادر پدیدار شد و این جاست که گفته ها و پچ پچ بچّه ها در زمینۀ 

 باران اینترنتی نیز به منصّۀ ظهور می نشست.


    
 

    دیدن این ابرهای تیره و سنگین که نزدیک به سطح زمـین به نـظر می رسید، در جا مرا

 به یاد یکی از دوبیتی های خـودم راجـع به کابوس زندگی و آینده انداخت : 

             

     زندگی تکرارتکرار شب و روز من است       بازتابی از رباعی های جانسوز من است 

     حال آن طوفانی و دیدم که چشمان سپهر       اشکبار سوگ فـرداها و دیروز من است             

 

    با این ذهن منفی مبتنی برواقعیّات، لب خشک و کلّۀ بی خواب، آه که چه قدر هوس 

 کرده بودم همین جا سماور چایم را از کوله درآورده لبی تر و سری سبک می کردم.


                   

 

    دور و بر ۷ صبح به رضوانشهر رسیدیم، امّا درحقیقت تا رسیدن به اَرده (نقطۀ شروع) 

 که گام نخست را می بایست از آن جا برمی داشتیم، هنوز راه بسیاری مانده بود. 

    مینی بوس ها این مسیر را، که سربالایی یک نواخت و گاه تـُنـدی داشت، بی وقـفه 

 طی می کردند و من باب شوخی این امـر بر بعضی مـُشتـبه شد که نکـند آقای رانـنده 

 می خواهد زحمت ما را تا رسیدن به بالای کوه و هدف نهایی کم کند!


    

 

    تقریباً یک ربع به ۸ بودکه درادامۀ مسیر به یک سه راهی برخوردیم که رانندۀ ما مردّد 

 شدند و چون ماشین دیگر را به دلیل فاصله گرفتن از ما گم کرده بود، ایستاد و ازبچّه ها 

 خواست که در صورت امکان با اعضای مینی بوس دیگر تماس گرفته تا از رانندۀ دیگر که 

 راه را می دانست، بپرسند. این که مطمئن شده و بی راهه نرود. او می گفت که حدود 

 ۷-۸ سـال پـیـش فـقـط یک بار بـه این منـطـقه آمـده و اکـنـون درست یادش نـمـانده؛ از 

 خوش اقبالی، آن ها پشت سرمـان بودند و وقـتی بعد از مدّتی به ما رسیدند، مسـئله  

 حل شد.


    

 

    الا ایّحال پرو پای ۸ صبح به نقطۀ استارت، یعنی دهکدۀ کوچک اَرده رسیده، در حالی 

 که باران متناوبـاً می بارید و قطع می شد، پیاده شدیم و همۀ اعضاء برای مدّتی کوتـاه، 

 به منـظور آمادگی اوّلیّه، صرف صبحانه و سوخت گیری و ... به اطـراف و داخل مسجدی 

 به نام المُصطفی رفتند. این مکان دارای محوطه ای باز و نسبتاً وسیع بود که بعضی 

 داخل حیاط آن بوده و برخی نیز مثل خودم روی ایوان و پلّه های آن نشستیم.


    


    


        

 

    بچّه ها از فرصت استفاده کرده، شروع به خوردن صبحانه ای مختصر و کمی تجدیدقوا 

 و رفـع خستگی نمودند. من هم سطل چـای را درآورده و  هم زمان با نوشیدن چای تلخ 

 در حالی که می خواسـتم ترانه ای را گـوش کنم، ناگـاه همـین تـرانه را دم گرفته و بلـند 

 خواندمش :    

       کنارم هستی و امّا، دلم تنگ می شه هر لحظه  

                                                        خودت می دونی عادت نیست، فقط .....  

                                   

                             آری، من همان آوازه خوان مردم پاکم هنوز 

 

    بعد از این توقّف کوتاه، زنگ حرکت به صدا درآمد و گروه کوبار به راهنمایی و جلو داری 

 آقایان مرزی برای رفتن آماده و به خط شدند.


      

    

    بازهم از همان گـام نخسـتین، قدمم را با ذکر یاد ارنـستـو، این انسان برتر و برجستۀ 

 تاریخ معـاصر، برداشته؛ هم چنین جای خالی غایبین، خاله طیّـبه، آقا تـورج ( همیـشه 

 دوسِت داریم ) و دیگر عزیزان را بارها در دلم پُر کردم. 

    حرکت آغاز گشته و روح آن نیز همان بارندگی باقطع و وصل و کم و زیاد شدنش. راه، 

 ابتدا شیب ملایمی را با کمی همـواری و ناهمـواری درپی داشت، که به تدریج بر درجۀ 

 آن افزوده می شد. زمین زیر پایمان نیز بخاطر استمرار شدّت بارش، گِلی و چسبناک تر 

 شده بود.


    


    هرازگاهی می ایستادیم تا نفسی تازه شود، فواصل رعایت شده یاشمارشی صورت 

 گیرد. نفرات نزدیک به هم صحبت هایی نیز می کردند و اطراف ومناظر این سو و آن سو 

 را، که کمابیش در پوششی از مه و باران نیمه محو شده بود، نظاره گر بودند. 


         


    

 

    آقای مهران نیز به دلیل همین ناهمـگونی و بدی هـوا از بیرون آوردن دوربین خودداری  

 کردند. هر چند برخی از قبیل جناب مـرزی یا آقای بهـنام بـرومـند که با منـطقه آشنایی 

 داشته، می گفتند که این جـا سرشار از مناظـر و دیدنی های طبیعی بسیار بکر و زیـبا 

 است که بیشتر نقاطش جان می دهند برای گشت وگذار، عکس گرفتن و فیلم برداری 

 و غیره.


    

    


    


    

 

    رفـته رفـته که طول مسـیر راه پیمایی بیش تر شده و بالـطّبع ارتفــاع می گرفـتیم، از 

 لابه لای ابر و غبار باران و مه رقیق، می شد طرفین و حتی پایـیـن را با چشم اندازی از 

 بعضی خانه ها واماکن ودشت ها و سرسبزی ها، به وضوح دید؛ و وقتی باریدن شدیدتر 

 می شد، دید را خیلی محدودتر، منظره ها رامحوتر و زمین راگل آلود وچسبنده، راه رفتن 

 را کُند و بی رمق می ساخت.


    


    

 

    پس ازطیّ مدّت نسبتاً کوتاهی، به دلایل فوق الذّکرو نیز فاصله افتادن بین بعضی ها  

 و سخت تر شدن کار، مطّـلع شدیم که چند نفـری بی انگیزه شده، عطـای صُـعود را به 

 لقایش بخشیده و به مبدأ بازگشتند.


    


    یکی از مـوارد جالـب توجّه و بامـزه که بـد نیست به آن اشاره ای کنم، موضوع سگی 

 است که اواسط راه دیدیـم و از آن محلّی که به آن برخوردیـم، تقریباً تمام طول مسیر را 

 با ما همراهی می کرد. جالب تر این که راهنـمای گروه اظـهار می کرد که حدود ۱۱-۱۰

 سال پیش، که همین صعود را داشتیم، بازهمین سگ بی آزار گوش کنده، این جا دراین 

 نقطه بوده و آن سال ها نیز تا آخرش با ما بود. 

    من خودم با دیدن آن، بی درنگ به یـاد این حرف از آدولف هیتـلر افـتادم که می گفت: 

 " سگان به دلایلی ازآدمیان بهترند. " شاید کم بی راه نگفته بود این اَبَر جنایت کار! حالا 

 صهبا خانوم هم دم را غنیمت دیده و راه به راه برایش بیسکوئیت بالا می انداخت که در  

 هوا بقاپد و نوش جان کند. نمی دانم چـای خور بود یا نه؟ وگرنه حتماً در خدمتش بودم! 

 سگ شیری رنگ تا بیشتر راه را باما می آمدو مُستفیض می شد. طـول مسیربیشتری 

 راکه می پیمودیم، راه هم درآن شرایط، یک نواخت تر وخسته کننده تر می شد.


    

 

    تقریباً تا آخر مسیر چیزی نمانده بود، که به یک سه راهی غلط انداز رسـیدیم. اینـجا   

 هدف هم دیگر خود بـَـرزکـوه نبود، بلکه قسمتی بود به نام چـشـمه؛ چون به تصمیم و 

 گفتۀ آقای مرزی، در این موقعیّت دیگر چندان فرقی نمی کرد که باقی راه از چشمه تا 

 قلّه را برویم یا نه؟ به گفتۀ ایـشان رفتن از آن جا تا قلّه و برگشت، با آن قـدم و شرایط  

 جوّی موجود، شاید چیزی حدود یک تا یک و نـیـم ساعت طول می کشید که به خاطـر  

 گروه و رعایت برخی موارد، عزم بازگشت کردیم.


    

 

    چشمه که ایستگاه نهایی ما بود، مکانی بود مرتفع و تقریباً وسیع و دشت گونه، که 

 بازهم وجه تسمیۀ این اسم(چشمه) برایم جای سئوال است. نمی دانم! حدودساعت 

 ۱۰,۵ کـَم کَمَک تمـامی افراد باقی ماندۀ گـروه به ایـن مکان رسیـده و پس از مختـصری  

 نـفـس گیری و تمدّد قـُوا و دور زدن در همــان اطراف و احیـاناً عکس گـرفتن، تصمـیم به 

 بازگشت و نزول گرفته شد. لابد باز تقدیر این گونه بود که این صعود هم مانند قبلی، تا 

 آخر انجام نپذیرد. به هر حال جبر است و قدرت آن به مراتب از اراده بیش تر و بیش تر.


    


    

 

 

         درلـوح نـشـان بـودنی ها بـودست     پیوسته قلم زنیک و بد فرسودست 

       انـدر تـقـد یـرهــرچه بایـست بـداد     غم خوردن وکوشیدن ما بیهودست        

                                                      خیـّــام 

 

    موضوع برگشت و فرود را سعی می کنم کوتاه تر بیان کنم: 

 بچّه های کوبا که برمی گشتند، با آقایان جهان دیده، برومند، دادرس و رضا قربانی کمی 

 بیش تر در آن نقاط گیر کرده در حالی که خیس و شُرّۀ باران بودیم و گاهی اوقات صدایم  

 از سردیی که بر وجودم نشـسته بود می لرزید، در صحبت را بـاز کرده و در مـورد مسائل  

 مختلف باهم اختلاط  می کردیم. ازکوه نوردی و قلل مختلف ایران وجهان، و توانایی های 

 انسان در کوه نوردی تا نجوم و کهکشان ها و حتی جنگ جهانی دوّم و سوّم!! و مسائل 

 روزمرّۀ زندگی ... که همین امرموجب کُندی قدم هامان (وپاره ای موارد ایستادن وعکس 

 گرفتن آقا بهنام از ما و ازطبیعت اطراف) می شد و به تدریج سبب فاصله افتادن زیادی با 

 جلودار و باقی نفرات گشت. یکی دو باری هم فراخوان بلند برادرم را که از آن پایین ترها 

 صدایم می کرد، می شنیدیم.


          

   

    


    


    

 

   درخلال صحبت هایمان (و البتّه بعضی وقت ها شوخ طبعی آقای رضا قربانی و خودم ) 

 که تا پایین هم چنان ادامه داشت، ازشما چه پنهان، چه اندیشه هایی که ازسرم خطور 

 نکرد. از انسان برتر و ارادۀ قدرت نیـچه گرفته تا بدبیـنی شوپـنـهاور، جهـان بیـنی هگـل، 

 هستی و زمان هایـدیـگر و ترانه های فلسفی عُمــرخیّـام ... این که انسان، این مـوجود 

 عجیب و ناشناخته چیست؟


    

 

    از خمیـرۀ این افکار، پاره ای موارد در حرف هایم با دوستـان عزیز استـفاده می کردم. 

 خوب، می دانیم که این خلاف قـوانیـن کوه نـوردی است که بدین صورت و تـقـریباً با این  

 نا پُختگی، از جلودار و سایرین عقب بمانیم. 

    باجمع دوستان که گرم صحبت بودیم، زمان وطول مسیربرگشت چندان احساس نشد 

 و به یکباره درفاصله ای نسبتاً کوتاه در سراشیبی زیر پایمان، روستای اَرده را دیدیم.


    


    


    


 به مبدأ اوّلیّه مان که رسیدیم تابُن اُستخوان خیس و آب کشیده شده بودیم و دو گروه از 

 بچـّه ها را دیدم که یک دسـته با اجازۀ مسئولان، بـه داخل مسـجد روستا رفـته بـودند و 

 عدّه ای دیگر در یک مـکان کـوچک که گویـا دُکـّانی به نظر می رسید، دور هم جمع شده 

 بودند.


    

 

    درون مسجد، اکثر افراد گرد یک بُخاری نسبتاً بزرگ مشغول گرم کردن خویش وخشک 

 نمودن البـسۀ کاملاً خیـس خود بودند. رفته رفته از آن دُکـّان بغـلی هم بچّه ها به داخـل 

 مسجد آمدند. پس از گرم کردن و خشک نمودن نسبی، هـر کدام مشغـول تـنـاول غذای 

 نـاهارمان شدیم. این در حـالی بود که زمانی از بعدازظـهر گذشته و ساکنین محل، که از 

 پیروان اهل سُنّت می باشند، مشغول نماز خواندن بودند. 

     

    به جاست که از مسئولین و مردم سُنّی مذهب این ناحیه نیز تقدیر کنیم، که با طیب 

 خاطر و گشاده رویی، به همۀ ما اعم از مردو زن، مجوّز ورود به این مکان را دادند؛ آن هم 

 در حال برگزاری نماز و مراسمشان ! 

     

    حال تدریجـاً بـعد از خوردن چـاشت ظهر و تجـدید قوای بدنی و زدودن خستـگی، آهنگ 

 بازگشتن مجدّد به رشـت زده شد. ماشین ها بیرون آمادۀ حرکت و اکثر کوباریان با بـدنی 

 کوفته و قوایی تحلیل رفته، وسایل وکوله پشتی هایشان رامرتّب نموده، یک به یک سوار 

 دو مینی بوس شدند تا روز از نو و روزی از نو دیگری را داشته باشند. من نیز درپی رؤیای 

 دست نیافتنی آرمانشهر خود!


    

 

    این جاست نقطۀ پایانی برنامۀ کوه پیمایی این روز دراین مکان. با عرض پوزش، گفتنی 

 زیـاد دارم! چون این نوشـتار شاید خـسته کنـنـده بود، به عنـوان حُسن ختــام، با تقدیر و 

 شکرگزاری ازهمۀ اعضای زحمت کش گروه کوبار، نتیجۀ اخلاقی داستانِ این دفعه راجدّی 

 و شوخی برایتان خُلاصه می کنم :


     

 

       برای رسیدن به قلّه های خوشبختی حقیقی، 

  

          طبـیـعت را دوست بدار تا بـر او تـسلـّط یـابی، 

 

               همسرت را دوست بدار تا بر تو تسلّط یابد!! و 

 

                      مادرت را دوست بدار، فقط به خاطر وُجودش 

 

     تا دیداری دیگر، همگی را به مادر طبیعت می سپارم. 

 

                                یزدان همدمتان 

 

              اُردیبهشت ۱۳۹۱

                                         Apr-May 2012                         

         

                                                         علی مهران

 

                                               

               

     

           

    

   

  

نظرات (1)
یکشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 12:56
سلام وخسته نباشید.
اقای مهران مطالب رابسیارعالی نوشتند.مثل همیشه عکس هاهم قشنگ بودن.
میبخشین اگه دیرنظرگذاشتم این کتاباومعلمابه ماامون نمیدن که!!!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از لطفتان . راستش را بخواهید شاید به کار بردن بیش از اندازۀ یک کلمه چندان جالب نباشد و به منزلۀ تکراری بودن و لوث نمودن آن تلقّی شود ولی در هر صورت بازهم با تقدیر از حُسن نظر شما . - علی مهران

شهرزاد جان مثل همیشه نسبت به وبلاگ ما و نویسندگان آن محبّت داری، جای تو خیلی خالی بود. درضمن عکسا با دوربین و همّت آقا بهنام گرفته شده و من به خاطر بارون تندی که می بارید ندید بدید بازی درآوردم ولی دوربین رو درنیاوردم! منتظرت هستیم تا انشاءالله بعداز امتحانات بازم باهم بریم کوه؛ البتّه حواست باشه نویسندۀ اوّلین سفرنامۀ مشترک بعدی ما خودخودتی!!!! پس از همین الآن تمرین کن اگرچه مطمئنم ادبیّات خوبی داری.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد